در شرایطی که صحبتکردن از بیماری سرطان با کودکان همچنان با ترس، سکوت و پنهانکاری همراه است، کتاب «هورا و سلولهای گیج» نوشته زهرا عسگری و سیدروحالله موسویزاده، چاپ انتشارات مهرستان، تلاشی برای مواجهه صادقانه با این بیماری است؛ مواجههای که با زبان قصه و بازی، امکان معنابخشی به رنج و همزیستی همزمان درد و امید را برای کودکان مبتلا به سرطان فراهم میکند. در خصوص این کتاب با یکی از نویسندگان آن به گفتوگو پرداختیم که متن آن را در ادامه میخوانیم:
در آغاز گفتوگو، خودتان را معرفی کنید.
زهرا عسگری، ۳۸ ساله هستم و در گذشته دانشآموز رشته ریاضی بودم. در مقطعی از زندگی، باورم این بود که میتوانم با تکیه بر علم، راز بزرگ این جهان را کشف کنم. همواره احساس میکردم چیزی در زندگی من کم است. بارها به کنار دریا میرفتم و لذت میبردم، اما در نهایت رو به آن میایستادم و از خود میپرسیدم: «حرف حساب این زندگی چیست؟» گویی همواره در جستوجوی پاسخی بنیادین و متفاوت بودم.
در دوران دبیرستان بهطور جدی در المپیاد ریاضی فعالیت داشتم و موفق به کسب مدال، از جمله مدال جهانی شدم؛ اما با وجود این موفقیتها، همچنان احساس رضایت نمیکردم. در کنکور سراسری شرکت کردم و رتبه سهرقمی به دست آوردم و بهترین رشتهای که در اصفهان میتوانستم انتخاب کنم، مهندسی برق بود. وارد دانشگاه صنعتی اصفهان شدم و امیدوار بودم از مسیر علم به پاسخ پرسشهایم برسم؛ اما مهندسی آن چیزی نبود که در پیاش بودم. فضای آن بیش از حد مبتنی بر عدد، تقریب و محاسبه بود، در حالیکه من به دنبال امری اصیل، بنیادین و قطعی از هستی بودم. پس از گذراندن ۱۰۱ واحد درسی، با معدل ۱۸٫۹۹ انصراف دادم تا مسیرهای دیگری برای کشف رازهای هستی بیازمایم.
در این مسیر، تجربههای متنوعی از جمله حضور در خانه سالمندان، شیرخوارگاهها و آشنایی با مکتبهای عرفانی مختلف را پشت سر گذاشتم؛ اما به این نتیجه رسیدم که پاسخ موردنظر خود را در آنها نیز نمییابم. از سوی دیگر، علاقه عمیقی به فلسفه داشتم. دانشگاه صنعتی اصفهان بهدلیل گذراندن ۱۰۱ واحد، مدرک کاردانی به من اعطا کرده بود و با گذراندن ۳۰ واحد دیگر، موفق شدم مدرک کارشناسی غیرحضوری دریافت کنم. سپس بار دیگر در کنکور شرکت کردم و در مقطع کارشناسی ارشد، رتبه ۸ را کسب کردم و وارد رشته فلسفه تعلیم و تربیت در دانشگاه اصفهان شدم، چراکه این رشته را تلفیقی از فلسفه و دغدغههای انسانی میدانستم.
از آن زمان، مطالعات من بر مفهوم «رنج» متمرکز شد. پایاننامه کارشناسی ارشدم به فلسفه رنج مبتنی بر قرآن اختصاص داشت. پس از آن، با استفاده از سهمیه استعداد درخشان وارد مقطع دکترای دانشگاه اصفهان شدم و پژوهش خود را بر رنج کودکان بیمار متمرکز کردم. یکی از دلایل اصلی این انتخاب، تجربه شخصی من بود، چراکه خواهرم از سه سالگی به دیابت مبتلا شد و رنج کودکی که با بیماری مزمن دستوپنجه نرم میکند، همواره پیش چشمم بود و من را به جستوجوی پاسخ و معنا سوق میداد.
از رساله دکترای خود به لطف خدا با ارائه مقالهای علمی و قوی درباره تربیت کودکان مبتلا به بیماریهای مزمن با موفقیت دفاع کردم. پس از این مرحله، بهواسطه دکتر موسویزاده با بیمارستان سیدالشهدا(ع) و کودکان مبتلا به سرطان آشنا شدم. تلاش من این بود که پشتوانههای معنوی موجود در فلسفه و عرفان را به زیست واقعی این کودکان وارد کنم. در تمام این سالها، کوشش من این بوده است که مفاهیم ناب دینی، عرفانی و فلسفی را برای حل مسائل واقعی انسانها بهکار بگیرم.
موضوع کتاب «هورا و سلولهای گیج» چیست و برای چه مخاطبی نوشته شده است؟
موضوع این کتاب، آشنایی با بیماری سرطان است و عمدتاً برای کودکان مبتلا به سرطان و خانوادههای آنها نوشته شده؛ با این هدف که امکان گفتوگو درباره این بیماری با کودکان فراهم شود. کودکانی که به بیماریهای سخت مبتلا میشوند، معمولاً بهدلیل ناتوانی اطرافیان در انتقال خبر بد، آنچه در اصطلاح پزشکی «Breaking Bad News» نامیده میشود، برای مدت طولانی در هالهای از سکوت یا حتی دروغ زندگی میکنند. در بسیاری از موارد، کسی با آنها درباره واقعیتی که خودشان کموبیش از آن آگاهاند، شنیدهاند یا حتی در اینترنت جستوجو کردهاند، صحبت نمیکند؛ در حالیکه فضای بیمارستان و شرایط درمان، کودک را از این واقعیت آگاه کرده است.
گویی نامبردن از سرطان امری ممنوع است؛ انگار اگر نامش بر زبان بیاید، اتفاق بسیار بدی رخ خواهد داد. هدف کتاب «هورا و سلولهای گیج»، شکستن این سکوت و گفتوگو با کودکان درباره بیماریشان است. این کتاب الگویی در اختیار والدین، پزشکان و پرستاران قرار میدهد تا نشان دهد چگونه میتوان با کودک در این زمینه صحبت کرد.
هدف دیگر کتاب، معنابخشی به فرایند تلخ مواجهه با سرطان از طریق بازی است؛ به این معنا که شیمیدرمانی، پرتودرمانی، جراحی و دیگر مراحل درمان در قالب بازی و روایت، معنایی قابلپذیرشتر برای کودک پیدا کنند تا میزان پذیرش او افزایش یابد. همچنین تلاش شده است تا از امیدبخشیهای غیرواقعبینانه پرهیز شود؛ اینکه مدام گفته شود «حتماً خوب میشوی» یا وعدههای قطعی داده شود. هدف این بوده که احساس گناه یا تقصیر از دوش کودک برداشته و به او گفته شود که علت سرطان دقیقاً مشخص نیست و زمان پایان آن هم معلوم نیست، اما مانند همه لحظات زندگی، در کنار سرطان هم میتوان زندگی کرد؛ هم میتوان شاد بود و هم غمگین.
مواجهه روزانه با کودکان مبتلا به سرطان و خانوادههایشان چگونه نگاه شما را به ادبیات کودک پیوند داد؟
حدود چهار سال در جایگاه مشاور معنوی در بخش کودکان مبتلا به سرطان مستقر بودم. مشاوره معنوی به نیازهای معنوی بیماران، مانند معنای زندگی، خودپنداره و ارتباط با منبع معنوی میپردازد. مسئله اصلی این کودکان آن بود که با خود بیماری غریبه بودند؛ نمیدانستند چه اتفاقی در حال رخدادن است و ابهام زیادی داشتند.
وقتی ابهام وجود دارد، اساساً نمیتوان با کودک وارد گفتوگو شد و معنابخشی نیز امکانپذیر نیست؛ زیرا مسئله زیر لایهای از سکوت و دروغ پنهان شده است. ابتدا باید با واقعیت مواجه شد و سپس آن واقعیت را در فضایی معنوی زیست کرد. به همین دلیل، این کتاب بهعنوان جلد نخست مجموعهای درباره کیفیت زندگی کودکان مبتلا به سرطان تدوین شد تا باب گفتوگو با این کودکان باز شود.
سختترین بخش تبدیل تجربه بیماری و درمان به روایتی امیدبخش برای کودک چیست؟
سختترین بخش این کار آن است که امید را از فضای بیرونی و «حتماً خوبشدن» به فضای درونی و «خوبزیستن» منتقل کنیم. ما نمیتوانیم درباره چشمانداز بیماری وعده صددرصدی بدهیم؛ اینکه حتماً خوب میشوی یا بیماری بازنمیگردد، اما میتوان نگاه کودک را به این سمت سوق داد که کسی از پایان ماجرا خبر ندارد، همه در حال تلاش برای درمان هستند، اما مهم این است که همین لحظه را بتوان خوب زندگی کرد.
واکنش کودکان مبتلا به سرطان و خانوادهها به کتاب چگونه بوده است؟ آیا آن را در بیمارستان برایشان خواندهاید؟
در حال حاضر، این کتاب را مشاوران معنوی و پرستاران در بیمارستان برای کودکان میخوانند و واکنش آنها فراتر از انتظار ما بوده است. در گام نخست، تصویرگری و گرافیک کتاب توجه کودکان را جلب میکند. از میان کتابهایی که در اتاق بازی بیمارستان قرار داده میشود، اغلب کودکان، چه دختر و چه پسر ابتدا «هورا و سلولهای گیج» را انتخاب و ارتباط عمیقی با آن برقرار میکنند؛ حتی نوجوانان نیز با خواندن این کتاب سر ذوق میآیند.
جملهای که بارها شنیدهام، این بوده که «کاش این کتاب زودتر به دست ما رسیده بود.» البته نکتهای هم مطرح شد که میتوان آن را نقطهضعف کتاب دانست؛ یکی از پسران ۱۲ ساله که بیماریاش سه بار عود کرده بود، گفت این کتاب برای کودکانی مثل او که با مزمنشدن سرطان مواجهاند، بهطور مستقیم پاسخی ندارد و بهتر است به این مسئله نیز پرداخته شود.
خانوادهها نیز استقبال بسیار خوبی از کتاب داشتهاند. مسئله آنها این نیست که نخواهند درباره سرطان صحبت کنند، بلکه نمیدانند چگونه باید درباره آن حرف بزنند. در نهایت کودک متوجه واقعیت میشود و نمیتوان آن را پنهان کرد. این کتاب میتواند ابزار مناسبی برای کمک به والدین در آغاز این گفتوگو باشد.
فکر میکنید ادبیات کودک تا چه اندازه میتواند به والدین و کودکان در مواجهه با بیماریهای سخت کمک کند؟
ادبیات کودک، در اصل، شیوه سخنگفتن با کودک است؛ اینکه چگونه با کودک صحبت کنیم و چگونه میان جهان کودک و واقعیتهای سخت، ارتباط کلامی بهوجود آوریم. بخشی از جهان، کودکان مبتلا به سرطان هستند و بخشی از جهان، بیماری. این ارتباط فقط از مسیر ادبیات کودک امکانپذیر است.
پزشکان نیز برای برقراری این ارتباط باید همزبان کودک شوند؛ مهارتی که متأسفانه در آموزش پزشکی ما کمتر به آن پرداخته شده. دردناک است که پرستار یا پزشکی سالها در بخش کودکان فعالیت کند، اما حتی یک واحد درسی درباره ادبیات کودک نخوانده باشد و نداند چگونه با کودک گفتوگو کند.
در تجربه شما، کودکان بیشتر از کدام بخشهای بیماری میترسند و چگونه تلاش کردید این ترسها را در داستان قابل درک کنید؟
ترس کودکان به روند بیماری و سن آنها بسیار وابسته است. کودکان بیشتر از تغییرات، واکنش والدین، فضای بیمارستان، درد تزریق، رگگیری، شیمیدرمانی، اتاق عمل و تنهاشدن میترسند. همچنین مرگ و نبودن دوستانی که قبلاً کنارشان بودهاند، برای آنها ترسناک است.
در این کتاب تلاش کردیم میان «درد واقعی» (Pain) و «رنج ساختهشده» (Suffering) تمایز قائل شویم. بسیاری از ترسها نه از خود درد، بلکه از معنایی ساخته میشود که اطرافیان به آن میدهند. اگر تمرکز ما صرفاً بر درد واقعی باشد، مسئله قابلتحملتر خواهد شد. هدف کتاب، تنظیم ترس کودک متناسب با واقعیت است، نه بزرگنمایی آن.
آیا متخصصان روانشناسی کودک یا پزشکان دیگر در شکلگیری کتاب نقش داشتند؟
در زمان نگارش کتاب، با چند روانشناس کودک مشورت و متن بارها بازنویسی شد. همچنین کتاب به چند پزشک آنکولوژی کودک، از جمله خانم دکتر رئیسی، مدیر گروه کودکان مبتلا به سرطان بیمارستان سیدالشهدا(ع) و آقای دکتر یوسفیان نشان داده شد و هر دو آن را کتاب آموزشی مناسبی برای بخش کودکان تشخیص دادند.
دوست دارید کودکی که کتاب را میخواند، چه احساسی داشته باشد؟
دوست دارم کودک در پایان کتاب بفهمد که زندگی با وجود سختیها، همچنان میتواند زیبا باشد؛ شادی و غم کنار هم هستند و مهم این است که چگونه لحظههایش را میسازد. چه کودک سالم باشد و چه کودک مبتلا به سرطان که در طبقه سوم بیمارستان امید روی تخت خوابیده، بداند که میتواند با معنابخشیدن به زندگی، زیبایی را دوباره پیدا کند.
چگونه تلاش کردید تصویر ترسناک سرطان را با شیوهای امیدبخش به کودکان معرفی کنید؟
در بیمارستان سعی میکردم چیزی را که بچهها از آن میترسند، برایشان شخصیتپردازی کنم، به آن معنا بدهم و به شکل بازی دربیاورم. بهطور نمونه بچههایی که قرار بود پورت بگذارند، زمانی که میخواستند برای گذاشتن پورت به اتاق عمل بروند، یا وقتی پورت برای اولین بار روی بدنشان نصب میشد، خیلی میترسیدند. من یک توپ از همان توپهایی که بچهها میتوانند فشار بدهند، با خودم میبردم. اسم این توپ کمکم در بخش معروف شده بود: «پُرتو.»
میگفتیم «پُرتو» برای بچههایی است که پورت دارند؛ هر بچهای که پورت داشت، یک توپ پُرتو هم کنارش میآمد. این توپ چیزی بود که بچه میتوانست با آن حرف بزند. خاصیتش این بود که هر وقت درد داشت، پُرتو را فشار میداد. چون ژلهای بود، همین فشاردادن حس خوبی به بچه میداد و کمک میکرد دردش قابل تحملتر شود. اصولاً این فشاردادن باعث میشد بخشی از درد واقعاً تخلیه شود؛ حواسش پرت میشد و همین «پرتو» چون همزمان با پورت وارد زندگی این کودک میشد، توانسته بود معنای مثبتی به آن بدهد.
تلاش من این است که درباره سرطان، پیش از هر چیز واقعیتش را بیان کنم؛ بگویم سرطان غول نیست، دشمن نیست و چیزی نیست که آدم از بدنش ناراحت باشد و بگوید چرا اینطوری شده. سرطان مجموعهای از سلولهاست که حواسشان پرت شده؛ یعنی به جای خشم، سعی میکنم حس «آخی» در این بچهها ایجاد کنم. آخی! این سلولها گیج شدهاند و باید به آنها بگوییم کار درست چیست.
ما سعی کردیم این کار را انجام دهیم؛ یعنی واقعیت را معرفی کنیم، حس کودک نسبت به واقعیت را تغییر دهیم و بعد از طریق بازی و قصه به آن واقعیت معنا ببخشیم. در نهایت تلاش میکنیم ضمن معنادادن، به بچهها بگوییم: بله، درد وجود دارد، اما ببین در کنارش آن خوشی هم هست.
آیه «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» را ما معمولاً به اشتباه میگوییم: «بعد از هر سختی آسانی است»، در حالی که «مع» یعنی با؛ یعنی آن به آن، کنار هم. همان مفهوم یین و یانگ در فرهنگ شرقی که میگوید در هر آن، کنار هر یینی، یانگی وجود دارد؛ سختی و آسانی بهصورت همزمان و همراه با هم. این همان چیزی است که خداوند دو بار پیاپی به آن قسم خورده و ما باور داریم یک حقیقت است. فقط باید کمک کنیم با واقعیت، درست مواجه شویم؛ سختیهایی را که خودمان بر واقعیت سوار کردهایم، حذف کنیم، نسبت به هیجانهایمان آگاه شویم و سپس آن واقعیت را به لایهای معنایی منتقل کنیم.
منبع: خبرگزاری ایکنا
خانه کتاب افغانستان با همکاری کانون علمی – فرهنگی نخبگان افغانستان (کانون مطالعات افعانستان) روز شنبه ۲۴ آبان به مناسبت آغاز هفته کتاب و کتابخوانی مراسمی را در سالن اجتماعات مجتمع ناشران شهر قم برگزار نمود.
بخش اول این مراسم، سخنرانی «سید محمدعارف موسوی نژاد»، پژوهشگر اسناد و نسخ خطی، بود که مروری بر تاریخ چاپ و نشر افغانستانی ها در ایران داشت.
موسوی نژاد ضمن مروری بر تاریخچه چاپ در جهان، گفتند هر کشوری که صنعت چاپ با تاخیر در آن وارد شد، از قافله تمدن عقب ماند. لذا یکی از دلایل پیشرفت کشورهای غربی نسبت به کشورهای مسلمان، همین نکته بوده است. آنها کتابها را با تیراژ زیاد چاپ کرده و در اختیار جامعه و محققین خود قرار می دادند. اما کشورهای اسلامی با تاخیر این صنعت را پذیرفتند که دلایل مختلف فرهنگی سیاسی داشته است.
به گفته وی، اولین کتاب یک مهاجر افغانستانی که در ایران چاپ می شود به نام «طوفان البکای جوهری» است. در سال ۱۲۵۰ تالیف کتاب به پایان می رسد. ایشان متولد هرات است. در هرات تهدید می شود و به مشهد می آید و به سفر عتبات عالیات می رود. در برگشت از عتبات عالیات، به قزوین که می رسد، پسرناصر الدین شاه قاجار، ایشان را به عنوان ملک الشعرای شهر انتخاب می کند. طوفان البکا را در قزوین به اتمام می رساند. این کتاب ۵ سال بعد از فوت مولف و حدود ۸ سال بعد از تالیف در سال ۱۲۵۸ در تهران به چاپ رسید که البته بعدا به چاپ های متعدد رسیده است.
بخش دوم صحبت های این پژوهشگر اسناد و نسخ خطی، بررسی تاریخچه کتاب های چاپ شده در دوره جمهوری اسلامی ایران بود.
موسوی نژاد در ادامه بیان کرد: حدود ۶ هزار جلد کتاب در دوره جمهوری اسلامی ایران توسط افغانستانی ها چاپ شده است. «نجیب مایل هروی» یکی از برجسته ترین نویسندگان مهاجر افغانستانی است که کتابهایش جوایز متعددی را به دست آورده است. مثلا کتاب «شیوه نامه تصحیح متون»، یکی از بهترین کتابها در این حوزه بوده است.
سخنران بعدی برنامه، «زهرا عبدی» نویسنده ایرانی کتاب «مقبولک» بود که از تجارب خود در مورد کار با کودکان افغانستانی و چالش های سر راه برای تولید این کتاب صحبت کرد که برای شرکت کنندگان شنیدنی و جذاب بود. ایشان دشواری های کسب اطلاعات در مورد خصوصیات فرهنگی جامعه افغانستان را یکی از چالش های مهم موجود بر سر راه تهیه محتوای این کتاب برشمرد.
نویسنده کتاب مقبولک در ادامه خاطرنشان کرد: دخترانی را دوست دارم که در اوج بحران، قهرمان باشند. دختری را می شناسم که در افغانستان، فرزند یک سارنوال(دادستان) بوده و در ناز و نعمت بزرگ شده، اما حالا که بر اثر شرایط روزگار مهاجر شده، خدمتکار شده است. از نظر من او هم قهرمان است. چون اجازه نداده که شرایط روزگار او را لِه کند.
سلیمه با اسم مستعار «مهناز» قهرمان داستان مقبولک است. سلیمه دختری افغانستانی است که به همراه خانوادهاش به صورت قاچاقی از افغانستان به ایران آمده است. آنها در روستایی نزدیک جمکران قم ساکن شدهاند و سلیمه که علاقهمند به داستاننویسی است، در کتابخانهای که خانم بهاری در آن روستا برپا کرده به عنوان عضوی از کتابخانه مشغول به فعالیت است. سلیمه تمام تلاش خود را میکند تا در مسابقه داستاننویسی رتبه بیاورد و بر مشکلاتش پیروز شود. مخاطب نوجوان در این داستان با شرایط و مشکلات مهاجرین افغان در ایران آشنا میشود.
بخش دیگری از این مراسم، رونمایی از مجوز «انتشارات سرزمین خورشید» بود که قرار است در حوزه چاپ و نشر کتابهای نویسندگان افغانستانی و یا نویسندگان کشورهای دیگر در مورد افغانستان، به عنوان یک ناشر فعال نقش ایفا کند. شروع فعالیت های این نشر، در شرایطی که فعالیت های فرهنگی و به ویژه چاپ و نشر کتاب در داخل افغانستان با محدودیت ها و دشواری های زیادی روبرو شده است، یک قدم ارزشمند برای ثبت و نشر میراث فرهنگی این سرزمین است.
بازدید از خانه کتاب افغانستان و جشن امضای کتاب «مقبولک» توسط نویسنده آن، بخش پایانی این مراسم بود.
منبع: خانه کتاب افغانستان
نشست «گفتوگوی صمیمانه رمان آواز پرطرقه» روز چهارشنبه، ۹ مهرماه ۱۴۰۴، در تهران برگزار شد. در این نشست، بیژن شکرریز، نویسنده و منتقد ادبی؛ حمیدرضا منایی و سعیده اسداللهی، مدرسین داستاننویسی؛ احسان رضایی، نویسنده و پژوهشگر؛ نازنین جاوید سخن، نویسنده اثر حضور داشتند.
این برنامه با هدف بررسی رمان «آواز پرطرقه» و نقد و تحلیل آن از منظر داستاننویسی و پژوهش تاریخی برگزار شد و شرکتکنندگان به بحث و تبادل نظر پیرامون ساختار داستانی، شخصیتپردازی و زمینههای تاریخی اثر پرداختند.
محمد امیری هنزایی، مدیر تولید بخش ادبیات انتشارات مهرستان در نشست صمیمانه گفتگو کتاب آواز پر طرقه گفت: کتاب آواز پرطرقه دومین رمان منتشرشده در بخش ادبیات مهرستان است که با وجود انتشار اخیر، توانسته بیش از آثار پیشین مورد توجه قرار گیرد. این کتاب پس از نمایشگاه امسال به بازار آمد.
وی با اشاره به فعالیتهای این انتشارات افزود: انتشارات مهرستان از سال ۱۳۹۴ فعالیت خود را آغاز کرده، اما بخش ادبیات آن از سال ۱۴۰۱ راهاندازی شد. از همان ابتدا تلاش کردیم تولیدات ادبی با دقت و حساسیت بیشتری پیش برود. در حال حاضر، بخش داستانی و روایی ما محدود است و تاکنون تنها سه اثر در حوزه ادبیات داستانی منتشر شده که یکی از آنها همین کتاب آواز پرطرقه است.
امیری هنزایی درباره رویکرد انتشارات توضیح داد: یکی از اولویتهای اصلی ما توجه به ادبیات بومی ایران است. در فضای نشر آثار بسیاری تولید میشود، اما مهرستان به دنبال ایجاد تمایز از طریق تمرکز بر ادبیات ایرانی و بهرهگیری از نویسندگان بومی است. همچنین، سیاست ما حمایت از نویسندگان جوان و کمتجربه است تا بتوانند نخستین آثار رسمی خود را در این انتشارات منتشر کنند. در آینده نیز قصد داریم حجم آثار نویسندگان تازهکار را نسبت به نویسندگان شناختهشده افزایش دهیم.
وی اضافه کرد: توجه به نویسندگان از مناطق مختلف کشور نیز از دیگر رویکردهای ماست. تاکنون نویسندگانی از استانهایی چون خراسان شمالی، همدان، بندرعباس و مازندران با ما همکاری داشتهاند. این سیاست به ما کمک میکند ادبیات خارج از مرکز بیشتر دیده شود و صداهای تازه و متنوع وارد فضای نشر ادبیات کشور شوند.
کتاب ظرفیت فیلمسازی را به همراه دارد
بیژن شکرریز، نویسنده و منتقد ادبی در این نشست با تبریک به نویسنده اثر، گفت: نخستین نکتهای که باید به آن اشاره کنم، کیفیت انتشار کتاب است. طراحی و چاپ این اثر جذابیت بصری دارد و توجه مخاطب را جلب میکند. کتاب از نظر فرم و اجرا حرفهای و قابل تقدیر است.
وی ادامه داد: این کتاب را حدود دو ماه پیش مطالعه کردم و پس از آن، شباهتی میان فضای روایت و برخی آثار محمود دولتآبادی برایم تداعی شد، بهویژه از نظر موقعیتهای مکانی. نویسنده توانسته شروعی قوی و شاعرانه برای داستان طراحی کند و همان ابتدا خواننده را درگیر روایت کند. قلم او زنانه است و همین ویژگی در شخصیتپردازیها و بیان احساسات آشکار است؛ در حالی که بسیاری از آثار مردانه در ادبیات معاصر، این وجه تمایز را ندارند.
این منتقد ادبی با اشاره به برخی بخشهای اثر توضیح داد: در فصل چهارم، دیالوگ میان مادر و دختر در صحنه زایمان، حس و حال ویژهای دارد و مرگ مادر در این فصل با زبانی تأثیرگذار روایت شده است. در فصل پنجم نیز نویسنده با دقت و تحقیق به معرفی سلاحها و شخصیتها پرداخته که نشان از توجه او به جزئیات تاریخی دارد. در فصل ششم، استفاده از فلشبک به شکلی درست و جاافتاده صورت گرفته است؛ هرچند باید زمینههای بیشتری برای پذیرش آن در ذهن مخاطب فراهم شود.
او افزود: در فصل هفتم، شخصیتپردازی مرتبط با روسها با تأکید بر پنهانکاری و رفتارهای منفی آنها بهخوبی شکل گرفته است. فصل هشتم لحن طنزآمیزی دارد که برای خواننده دلنشین است. با این حال، در فصل نهم توضیحات بیش از حد ارائه شده و به نظر میرسد بار روایی داستان تحتتأثیر فضاسازیهای طولانی قرار گرفته است. در مقابل، فصل دهم با استفاده از فلشبک میان عمه و دخترش، بدون ایجاد ابهام یا خستگی برای خواننده پیش رفته است.
شکرریز درباره سایر فصلهای کتاب اظهار داشت: آیینها و رسوم بهکاررفته در فصل یازدهم دقیق و درست روایت شده و در فصل دوازدهم نیز گفتوگوهایی تأثیرگذار شکل گرفته است؛ هرچند برخی از دیالوگها یکدست نیست و شخصیتها در جاهایی خارج از لحن ثابت خود عمل میکنند. در فصل پانزدهم، بخشی از روایت باورپذیری لازم را ندارد. در فصل هجدهم نیز دو نکته قابل ذکر است؛ نخست توصیفهای طولانی و دوم، دیالوگهایی که برای یک کودک پنجساله منطقی به نظر نمیرسد و بیشتر به گفتار یک نوجوان شباهت دارد.
این نویسنده و منتقد در جمعبندی سخنانش گفت: به عنوان معلم، اگر بخواهم به این اثر نمره بدهم، نمره ۱۷ را در نظر میگیرم. با این حال، قلم نویسنده ظرفیت بالایی دارد و همچون خمیری است که با ورز بیشتر میتواند پختهتر و قویتر شود. این کتاب نشان داده که نویسنده توانسته جایگاه خود را میان اهل قلم تثبیت کند. برای من، حضور پررنگ زنان در عرصه ادبیات اهمیت زیادی دارد و این اثر نیز مؤید همین مسئله است.
وی در پایان خاطرنشان کرد: کاب قابلیت تصویری بالایی دارد و یک فیلمساز میتواند با اقتباس از آن، اثری سینمایی خلق کند. گرچه خود را منتقد حرفهای نمیدانم، اما بهعنوان خواننده، تجربه لذتبخشی از این کتاب داشتم.
کتاب نقش زنان را پررنگ کرده است
سعیده اسداللهی، مدرس داستاننویسی در این نشست با اشاره به ویژگیهای اثر گفت: این کتاب در دسته آثاری قرار میگیرد که روایت آنها به گذشته بازمیگردد و در دل تاریخ و جغرافیای خاصی شکل میگیرد. چنین آثاری از نظر نگارش بسیار دشوار هستند، زیرا نویسنده پیش از آنکه خالق داستان باشد باید پژوهشگری دقیق باشد و درباره زمان و مکان روایت تحقیق کند. در نتیجه نوشتن چنین متنی تنها به خلاقیت وابسته نیست و نیازمند تلاش و زحمت مضاعف نویسنده است.
او ادامه داد: من این کتاب را در یک شب مطالعه کردم. نکتهای که بیش از هر چیز برایم برجسته بود، زبان قصهگوی نویسنده است. او توانسته با روایت روان و شیرین خود مخاطب را جذب کند، حتی برای کسی مانند من که معمولاً به این نوع آثار علاقه چندانی ندارم. زبان و نثر اثر بهگونهای است که فضای داستانی را زنده و پویا پیش میبرد و از ابتدا تا انتها حرکت روایت حفظ میشود.
اسداللهی درباره جنبههای زیباییشناسانه کتاب توضیح داد: استفاده از استعارهها و نمادها در این داستان به شکل درستی صورت گرفته و کلیشهای نشده است. نویسنده توانسته انتخاب واژهها و تصاویر را بهگونهای پیش ببرد که روایت هم پیوند درونی پیدا کند و هم برای مخاطب قابلدرک و اثرگذار باشد. توصیفهای فراوانی در ابتدای فصلها وجود دارد که میتوانست خارج از حوصله مخاطب باشد، اما نویسنده بهخوبی آنها را با روند داستان پیوند داده و اجازه نداده روایت دچار ایستایی شود.
وی به حضور زنان در این اثر نیز اشاره کرد و افزود: از همان آغاز مشخص است که قلم نویسنده زنانه است. زنان در این کتاب حضوری پررنگ دارند و در کنار شخصیتهای مرد، بهویژه در بستر تاریخ و حوادث مورد روایت، نقشی اساسی ایفا میکنند. اگر در داستان تجاوز به وطن یا سرزمین مطرح میشود، زنان نیز در همان خط دفاعی قرار دارند و در لایهای عمیقتر بهعنوان قهرمانان واقعی معرفی میشوند؛ کسانی که عشق و انگیزه مقاومت را در دل روایت زنده نگه میدارند.
او تأکید کرد: این کتاب نشان میدهد نویسنده تنها به دنبال نوشتن یک داستان نبوده بلکه تلاش کرده اندیشه و نگاه تازهای به روایت تاریخی و اجتماعی ارائه دهد. هر داستانی ممکن است در سطحی کلیشهای باشد، اما آنچه اهمیت دارد زاویه دید نویسنده است. خانم جاویدسخن توانسته با زبان و نثر خاص خود قصهای خلق کند که قابلیت خوانده و دیده شدن دارد.
اسداللهی در پایان گفت: با وجود اینکه اینگونه داستانها سلیقه شخصی من نیست، اما اثر حاضر توانست مرا جذب کند. امیدوارم کتاب آواز پرطرقه بیشتر خوانده شود و شاهد انتشار آثار دیگری از این نویسنده باشیم.
کتاب دارای یک خط منسجم روایی و داستانی است
حمیدرضا منایی، مدرس داستاننویسی در این نشست با تأکید بر اهمیت «داستان» در ادبیات و هنرهای نمایشی گفت: در کارگاههای آموزشی ما بر نقد حداکثری تأکید داریم و یکی از اصلیترین مسائل، موضوع پژوهش است. متأسفانه در بسیاری از آثار امروز، چه در ادبیات و چه در تلویزیون، پژوهش جایگاه خود را از دست داده است. این در حالی است که بدون پژوهش، خلق داستانی منسجم و اثرگذار ممکن نیست.
او افزود: در بسیاری از تولیدات امروز، چه در سریالها و چه در نمایشها، خط داستانی محکم وجود ندارد. بیداستانی بهتدریج جامعه را از پرسشگری دور میکند، زیرا داستان بر پایه رابطه علت و معلول استوار است و حذف آن یعنی حذف چرایی. جامعهای که چرایی از آن گرفته شود، بهراحتی میتواند پذیرای هر روایتی باشد بیآنکه پرسشی مطرح کند. این مسئله نهتنها در هنر، بلکه در سیاست، اقتصاد و فرهنگ نیز تأثیر میگذارد.
منایی تصریح کرد: نوشتن داستان کار سادهای نیست و برای ایجاد یک خط داستانی باید سختیهای بسیاری تحمل کرد. پژوهش، وقتگذاری و دقت از الزامات کار نویسنده است. بسیاری از آثار نمایشی و ادبی امروز این ویژگی را ندارند، اما کتاب خانم جاویدسخن دارای یک خط داستانی مشخص و منسجم است که از ابتدا تا انتها روایت را پیش میبرد.
وی در ادامه به چالشهای نویسندگان ایرانی اشاره کرد و گفت: بازار نشر امروز تحت تأثیر حجم بالای ترجمه قرار گرفته و در نتیجه ادبیات تألیفی ایرانی کمتر مجال دیدهشدن پیدا میکند. این وضعیت تا حدی ناشی از مشکلات معیشتی نویسندگان و شرایط دشوار تولید ادبیات است، اما در پسِ آن نکته مهمتری نهفته است و آن ضرورت توجه به هویت ایرانی در داستاننویسی است. بسیاری از آثار موجود نسخهای از الگوهای غربی هستند، در حالی که ما باید بر داستان ایرانی با فرم و محتوای ایرانی تأکید داشته باشیم.
منایی خاطرنشان کرد: با وجود نقدهایی که به کتاب آواز پرطرقه دارم، معتقدم این اثر یک داستان ایرانی است و همین ویژگی ارزشمند آن محسوب میشود. نویسنده توانسته ضمن پایبندی به خط داستانی، هویت ایرانی را در روایت خود حفظ کند. این نقطهای است که میتواند مبنای کارهای بعدی قرار گیرد و مسیر تازهای برای نویسندگان دیگر باز کند.
او در پایان گفت: با همه دشواریهایی که نوشتن چنین آثاری دارد و زحمتی که نویسنده در این مسیر متحمل شده است، باید تأکید کنم که کتاب حاضر یک نمونه موفق از داستان ایرانی است. اعتقاد قلبی من بر این است که ادبیات ایران همچنان ظرفیت بالایی برای خلق آثار درخشان دارد، به شرط آنکه نویسندگان به پژوهش، خط داستانی محکم و هویت ایرانی در آثار خود توجه کنند.
داستان باید خواننده را از موقعیت مکانی و جغرافیایی جدا کند
احسان رضایی، نویسنده و پژوهشگر، در ادامه نشست با اشاره به اهمیت هویت ایرانی در داستاننویسی گفت: نکتهای که باید بر آن تأکید شود، مسئله «داستان ایرانی» است. داستان زمانی ارزشمند خواهد بود که خواننده را از موقعیت روزمره خود جدا کرده و به مکان و زمانی متفاوت ببرد؛ همانگونه که آثار برجسته ادبیات جهان توانستهاند تصاویری ماندگار از جغرافیا، تاریخ یا فرهنگ خاصی در ذهن مخاطب ایجاد کنند.
رضایی افزود: در بسیاری از آثار منتشرشده امروز، تنها اسامی فارسی بهکار میرود و روایتها ارتباطی با فرهنگ و جغرافیای ایران پیدا نمیکنند. در حالی که جذابیت داستان ایرانی باید از دل همان بستر فرهنگی و جغرافیایی برخیزد؛ بهگونهای که اگر روایتی در جنوب خراسان یا شهری کوچک در ایران رخ میدهد، این هویت و تفاوت در متن آشکار باشد.
این پژوهشگر ادبی با اشاره به گسترش فناوریهای نوین، تأکید کرد: در دورانی که هوش مصنوعی بخش زیادی از دانش بشری را آرشیو میکند، تنها آن بخش از فرهنگ و تاریخ باقی خواهد ماند که روایت و ثبت شده باشد. بنابراین، نوشتن و روایتگری نقشی حیاتی در تداوم هویت ایرانی ایفا میکند.
رضایی همچنین یکی از دلایل رونق آثار ترجمه در مقایسه با آثار تألیفی را تکراری بودن بسیاری از رمانهای فارسی دانست و گفت: انبوهی از آثار داخلی به تقلید از داستانهای اروپایی نوشته میشوند و همین امر موجب میشود خواننده کمتر به سراغ داستان ایرانی برود.
او در پایان تأکید کرد: نویسندگان وظیفه دارند داستانهایی با ریشههای واقعی در فرهنگ و جامعه ایرانی خلق کنند و مخاطبان نیز باید از این آثار حمایت کنند تا ادبیات بومی جایگاه شایسته خود را بازیابد.
کتاب حاصل پژوهش های متعدد است
نازنین جاویدسخن، مولف کتاب «آواز پرطرقه» در این نشست با اشاره به فرآیند نگارش اثر گفت: «نام کتاب را با الهام از رساله سهروردی انتخاب کردم. همانگونه که جبرئیل پیامرسان است، عنوان آواز پرطرقه نیز به نقش پیامرسانی اثر اشاره دارد.
او افزود: این کتاب برای من خود یک مدرسه بود. وقتی نگارش را آغاز کردم، تنها ذوق و علاقه داشتم، مدام کتاب میخواندم و در کلاسهای آموزشی شرکت میکردم. پژوهش تاریخی اثر با دشواریهای بسیاری همراه بود، زیرا منابع اندک و محدود بودند و بخشی از اسناد به دلیل نقصانهای نگارشی در ایران از بین رفته بود.
مولف درباره پژوهشهای انجامشده توضیح داد: برای بازسازی فضا و فرهنگ منطقه، به موسیقی محلی و اشعار بومی مراجعه کردم. بسیاری از فصلهای کتاب از دل همین موسیقیها شکل گرفتهاند. همچنین از منابع کتابخانهای، مصاحبه با استادان و گفتگو با مردم محلی بهره بردم. حتی افرادی که سواد رسمی نداشتند اما تجربه زندگی در آن زمان را داشتند، با دقت و علاقه اطلاعات ارزشمندی ارائه کردند. با وجود رشد فناوری، یافتن این منابع و افراد دشوار بود، اما با تلاش و تماسهای مستقیم توانستم جزئیات مورد نیاز را جمعآوری کنم.
جاویدسخن تأکید کرد: پژوهش و جمعآوری اطلاعات، فرآیندی زمانبر و سخت است که نیازمند دقت، علاقه و احترام به فرهنگ و تاریخ بومی است. تمام این اقدامات به غنای محتوای کتاب و بازسازی دقیق فضای تاریخی کمک کرده و نقش مهمی در شکلگیری روایت داشته است.
منبع: خبرگزاری مهر
در ادبیات معاصر ایران، آثار تاریخی و حماسی، همواره نقش مهمی در حفظ و انتقال حافظه جمعی و هویت فرهنگی داشتهاند. این آثار، با به تصویر کشیدن وقایع گذشته، نه تنها داستانهای تاریخی را زنده نگه میدارند، بلکه به مخاطب امکان میدهند تا پیچیدگیهای سیاسی، اجتماعی و انسانی دورانهای مختلف را بهتر درک کند.
در ادبیات معاصر ایران، آثار تاریخی و حماسی، همواره نقش مهمی در حفظ و انتقال حافظه جمعی و هویت فرهنگی داشتهاند. این آثار، با به تصویر کشیدن وقایع گذشته، نه تنها داستانهای تاریخی را زنده نگه میدارند، بلکه به مخاطب امکان میدهند تا پیچیدگیهای سیاسی، اجتماعی و انسانی دورانهای مختلف را بهتر درک کند.
در میان این آثار، رمانهایی که با تکیه بر روایتهای عاشقانه و حماسی همراه میشوند، میتوانند پیوندی عمیق میان مخاطب و تاریخ ایجاد کنند و حس همذاتپنداری را به شکلی ملموستر منتقل کنند.
«آواز پر طرقه» نیز یکی از این رمانهاست که با تکیه با ماجرایی عاشقانه و حماسی تاریخ پیش از مشروطه را به تصویر کشیده است. رمانی که در قالب 216 صفحه در سال 1404 توسط نشر مهرستان به چاپ رسیده است. برای بررسی این اثر «اصفهانزیبا» گفتوگویی با نازنین جاویدسخن نویسنده آن انجام داده است که در ادامه میآید.
ابتدا بفرمایید انگیزه اصلی شما برای نوشتن این رمان تاریخی و عاشقانه چه بود؟
همه چیز از «الله مزاره» شروع شد. وقتی این مرثیه را شنیدم، تصمیم گرفتم تا داستان آن را بفهمم. مدتی پیرامون آن پژوهش کردم و اطلاعاتی راجع به زمان، مکان و روایتهای مربوط به این موسیقی مقامی و شعر آن به دست آوردم.
در آن زمان هرچه بیشتر در حوالی این موسیقی و فرهنگی که از آن زاده شده بود، میخواندم و میشنیدم، بیشتر شیفته میشدم. الله مزاره من را با خودش برده بود به شمال خراسان، به فرهنگ مردمانی که از درد، هنر میساختند. من ناخواسته وارد عالمی شده بودم که از هر طرف میرفتم، با هنر، معرفت، شجاعت و رشادت، میهن پرستی … و در یک کلام فرهنگ و هنر ایرانی در خطه خراسان روبهرو بودم. شش ماه این پژوهشها با عشق و رغبت تمام ادامه داشت.
بعد از گذشت این زمان، دست من از اطلاعات گوناگون راجع به این مردمان یعنی کرمانجها و این خطه یعنی شمال خراسان، و هنر و فرهنگ و تاریخ و جغرافیاشان، آنقدری پر بود که بتوانم تصمیم به نوشتن این اثر بگیرم.
بعد از آن طرح کار را به شکل ابتدایی نوشتم و طی پژوهشی همزمان، به مدت چهار سال، به نوشتن این رمان مشغول شدم.
چرا به دوره پیش از مشروطه و موضوعات سخت آن علاقهمند شدید؟
حقیقت امر این است موضوعی که انتخاب کرده بودم در آن مقطع تاریخی اتفاق افتاده بود. اما بر هر پژوهنده تاریخ مبرهن است که سررشتههای تاریخ معاصر ایران و حتی قبل و قبلتر از مشروطه، به تاریخ مشروطه برمیگردد و مشخصاً بیشتر رمانهای تاریخی که مربوط به ایران است، یک سرش به مشروطه میرسد.
چطور کار تحقیق و جمعآوری اطلاعات تاریخی و فرهنگی برای نوشتن این رمان را انجام دادید؟ آیا از منابع خاص یا اسناد بومی استفاده کردید؟
از دو روش؛ یکی با خواندن کتابها و مقالات تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی، بومی و هنری، اجتماعی، سفرنامه، داستان و شعر، موسیقی نواحی و هر آنچه که مرتبط با منطقه و تاریخ مد نظربود و دیگری از طریق مصاحبه با نویسندگان و محققان و آگاهان و هنرمندان و زبانشناسان و حتی بومیان آن خطه.
شما این اثر را طی چند سال نوشته و گردآوری کردید؟ آیا در این سالها در محضر استادی شاگردی کردید؟ سبک تدریس ایشان چقدر در نگارش این اثر به شما کمک کرد؟
من این رمان را در مدت چهار سال نوشتم و در این مدت در محضر اساتید زیادی تلمذ کردم. اساتیدی که هرکدام به نوبه خود در پرورش قلم من نقش به سزایی داشتند.
اساتیدی از جمله حمیدرضا منایی بزرگوار که نویسندگی و اصول صحیح داستاننویسی را به من آموختند.
زبان محلی کردی یکی از ویژگیهای برجسته کتاب شماست. چقدر برای انتقال صحیح این زبان و اصطلاحات آن تلاش کردید و چرا ترجیح دادید پاورقی یا توضیح برای این اصطلاحات نگذارید؟
من در این رمان تنها از اشعار سهخشتی کردی کرمانجی استفاده کردم. این اشعار را که تعداد زیادی هم ندارند، در کنار موسیقی و آیینها و افسانهها و… شمال خراسان برای ساخت بستری که بازتابی از این فرهنگ باشد، در عرض رمان قرار دادهام. البته همه شعرها با ترجمه فارسی و در پاورقی است.
این شعرها را با دقت زیادی از منابع موجود در کتب مربوطه استخراج کردم و بارها با مترجمین از مناطق مختلف بررسی کردم. البته تعداد محدودی از واژگان کردی کرمانجی جهت بازتاب حس بومی در رمان استفاده کردم؛ مثل اجزای لباس محلی یا مراتب و جایگاه اشخاص.
ترجیح دادم این واژگان را به جای پاورقی در خود متن و از طریق جملهها و تصاویر بشناسانم. مثلاً مشخصاً وقتی از کلمه «شیلوار» استفاده میکنم خواننده با خواندن آن تصویر متوجه خواهد شد که این کلمه به معنی «دامن» است یا وقتی کلمه «مَرگان» را به کار میبرم، چندین بار در جاهای مختلف توی خود متن و به شکل روایت توضیح میدهم که به معنی «شکارچی» و «تیرانداز» است.
موضوع فروش دختران ایرانی و خیانتهای داخلی، مسائل حساسی هستند. چطور تلاش کردید این مسائل را بدون اغراق یا شعارزدگی روایت کنید؟
در برخورد با آثاری که در بستر تاریخ، اشخاص تاریخی یا اتفاقات تاریخی شکل میگیرند، همواره دو روش وجود دارد.
یکی آنکه اثر مستقیماً به خود شخص یا تاریخی مشخص میپردازد. این روش با اشکالاتی همراه است.
یکی از اشکالات این است که شما با اشخاص و حوادث واقعی نمیتوانید داستانی دراماتیک بسازید.
اما برخورد دوم ساخت داستانی برساخته و نهچندان واقعی، با شخصیتهایی که وجود واقعی ندارند، در کنار شخصیتهای واقعی و حوادث واقعی است.
این روش به نویسنده امکان خیالپردازی خواهد داد؛ بهگونهای که او میتواند داستان خود را و شخصیت خود را آزادانه دراماتیک کند، بدون آنکه در اسناد و واقعیات تاریخی دست ببرد. این اسناد صرفاً پوزیسیون و بستری برای رمان خواهند بود و در کنار داستان البته به تاریخ و حوادث آن هم بیکموکاست پرداخته خواهد شد.
رمان «آواز پر طرقه» از نوع دوم است. من این رمان را در موقعیت تاریخی مشخص و شناخته شده، با شخصیتها و داستانی برساخته به وجود آوردهام. در این شرایط رمان درحالی که به خط داستانی خود میپردازد، وفادارانه تاریخ را بازگو میکند؛ بدون دخل و تصرف و اغراق و شعارزدگی.
از منظر شما چرا این موضوع تاریخی هنوز به اندازه کافی در ادبیات ما دیده نشده است؟
متأسفانه این موضوع به علت ناموسنگاری تاریخی، در همان سالهای اولیه بعد از مشروطه پوشیده شد. این پوشیدگی که به دلیل حفظ آبروی تاریخی و ظلم حاکمان آن زمانه بود، رفتهرفته به کمرنگ شدن آنچه که بر سر این زنان و دختران رفت، انجامید؛ به شکلی که امروزه عدهای آن را تاریخی جعلی برشمرده و آن را باور ندارند. اما اسناد دقیقی وجود دارند که بر درستی آن صحه میگذارند. اگرچه که این ناموسپرستی ایرانی جای ستایش دارد. اما پاک کردن تاریخ و ظلم و ستمی که به مردم زمانهای رفته و اتفاقات مهمی که از پس آن به وجود آمده، تحریف تاریخ به شمار میرود و طبعات خوشایندی نخواهد داشت.
مثلاً اینکه ما بدانیم بعد از شنیدن اخبار دزدیده شدن دختران قوچانی، سید محمد طباطبایی این خبر را به همراه ماوقع دیگر در تهران روی منبر مطرح کرد و این تظلم در کنار بقیه اتفاقات زمینهساز انقلاب مشروطه شد، به تأکید بر حس همدوستی و غیرت ایرانی پرداختهایم.
روند خلق فضای تاریخی و استفاده از توصیفات دقیق در داستان چقدر برای شما اهمیت داشت؟ آیا در این بخش با چالشهایی روبهرو شدید؟
قطعاً ساختن داستانی که در صد و اندی سال پیش روایت میشود، با منابع کم و دور از دست، کار راحتی نبود. مردمانی که دیگر نیستند، تاریخی که به آن زیاد پرداخته نشده است، مکانهایی که در دست زمان از بین رفتهاند و هنر و شعر و موسیقی که در حال فراموش شدن است. اینها چیزهایی بودند که باید در کنار خط داستانی به نمایش میگذاشتم.
بخشی از آنها در کتب و اسناد وجود دارند. برخی را با پرسوجو و پژوهش به دست آوردم. بخشی هم از تخیل یاری گرفتم.
منابع محدود باعث شد که از دل موانع راههای تازهای به دست بیاورم. یکی از این راهها موسیقی بود. تاریخ موسیقی به خصوص موسیقی نواحی و فولکلوریک بسیار داستانگو است.
شما میتوانید با مراجعه به موسیقی مشخص، در زمان و مکانی مشخص، از مردمانی مشخص، بخش بزرگی از آداب و رسوم و جغرافیا و فرهنگ آن مردمان را به دست بیاورید.
با نگارش این اثر چه پیامی یا درسی میخواهید به مخاطبان خود منتقل کنید؟
«آواز پر طرقه» رمانی است مثل بقیه رمانها. هدف از ساخت یک اثر هنری در وهله اول تولید هنر و ایجاد حظ و لذت در مخاطب اثر است. همین که یک اثر مخاطب خود را سرگرم کند یکی از مهمترین اهداف خود را عملی کرده است.
البته که هر اثر هنری واجد ارزشی در لایههای زیرین به القای مفهومی ارزشمند میپردازد. من در این رمان تلاش کردم تا فرهنگ و هنر غنی گوشهای از این خاک پر گوهر را نشان بدهم و از رشادتها و تاریخ پرفراز و نشیب و قهرمانانه مردمم بگویم. «آواز پر طرقه» در ستایش وطن است و مردمانی که برای ذره ذره خاکش جان دادند.
با توجه به اینکه این رمان بر بستر تاریخ نوشته شده، ظرفیتهای تاریخ اصفهان را برای داستانسرایی چطور میبینید؟ اگر بخواهید براساس تاریخ اصفهان رمان بنویسید از کدام دوره تاریخی یا فضا یا عناصر مربوط به اصفهان استفاده خواهید کرد؟
من برای نوشتن این رمان به مدت چهار سال پژوهش مستمر داشتم و قطعاً نمیشود به همین راحتی از تاریخ کلان شهری مثل اصفهان سخن گفت. این امر مهم نیاز به پژوهش و واکاوی زیاد دارد. اما بر کسی پوشیده نیست که اصفهان در دورههای مختلف تاریخی ایران پویا عمل کرده و همواره بستر تغییرات بزرگ بوده است.
اصفهان بهعنوان شهری خلاق در زمینه صنایعدستی و هنرهای مردمی در یونسکو به ثبت رسیده است و همین امر میتواند زمینهساز بروز استعدادها و خلاقیتهای زیادی باشد. همچنین سه میراث جهانی یونسکو را نیز در خود جای داده است و از این جهت این کلانشهر ظرفیتهای تاریخی، هنری، فرهنگی بسیاری دارد که باید به مردم جهان نشان داده شود.
ادبیات بستر فرهنگ و محل رشد هنرهای گوناگون است. قطعاً با پرداخت درست این ظرفیتها در ادبیات زمینه رشد، تعالی و نشر تاریخ و هنر اعم از تاریخ و هنر اصفهان فراهم میشود. این درحالی است که اصفهان همیشه در تاریخ هنر و به ویژه ادبیات پیشرو بوده و زادگاه هنرمندان و نویسندگان بزرگی بوده و هست.
بهعنوان مثال در دوران معاصر جلسات جُنگ اصفهان که حرکتی ادبی در مقابل انجمن شعر صائب بوده و نویسندگان و نظریهپردازان ادبی بزرگی را به خصوص در دهه چهل و پنجاه به وجود آورده است.
این ظرفیتها و جریانات هنوز هم ادامه دارد و کمک و حمایت نهادهای مختلف به این انجمنها و تشکلات ادبی، قطعاً راه حل اصلی رشد و تعالی هنر و ادبیات اصفهان بیش از پیش است.
منبع: خبرگزاری اصفهان زیبا
یکی از نیازهای مهم دورانی که در آن به همبستگی ملی احتیاج است، ابراز، درک و فهم دیدگاههای متنوع درباره یک پدیده و شناخت کثرت موجود درباره آن است. قطعا یکی از مهمترین این مسائل، مسئله زنان و حریم آنها در ایران است.
یکی از نیازهای مهم دورانی که در آن به همبستگی ملی احتیاج است، ابراز، درک و فهم دیدگاههای متنوع درباره یک پدیده و شناخت کثرت موجود درباره آن است. قطعا یکی از مهمترین این مسائل، مسئله زنان و حریم آنها در ایران است.
کتاب «برای دختران این آبادی» دوازده روایت درباره حریم و حیا به دبیری سمیه عالمی است که با رویکردی نوآورانه و نقادانه و در عین حال امیدوارانه، به بررسی ابعاد مختلف موضوع، چالشها و چشماندازهای بازنمایی درست زن ایرانی و حریم او نشسته و تلاش میکند صدای زنانی باشد که بر حفظ این ارزش تأکید دارند و میکوشند روایتهای حقیقی و کنشی آنها را به تصویر بکشند.
این مجموعه روایت، فراتر از واکنشهای گذرا، به کنشی عمیق و مستمر میاندیشد؛ کنشی که ریشه در آگاهی و بینشی محکم دارد و از دام جریانهای شبهفمینیستی فاصله میگیرد.
در حقیقت نویسندگان به واسطه خلق این اثر، قصد داشتند پنجرهای تازه به سوی فهم دقیقتر زن ایرانی و جایگاه حیا و حریم در زندگی او بگشایند؛ پنجرهای که برای زن صد سال آینده نوشته شده است. در ادامه گفتوگوی ما را با سمیه عالمی، دبیر مجموعه «برای دختران این آبادی» میخوانید.
«برای دختران این آبادی» مجموعه روایتی است که به مسئله پوشش و حفظ حریم و حیا میپردازد. با توجه به حساسیتی که این موضوع در کشور دارد، بهعنوان سردبیر، با گردآوردن چنین مجموعهای میخواستید چه اهدافی را دنبال کنید؟
بعضی موضوعات در ایران چنان دستکاری و بدون دلیل، تبدیل به بحران شدند که در عالم واقع سخت میشود درباره آن موضوع وارد گفتوگویی بیحاشیه شد. به محض شروع گفتوگو بحث از مدار سازندگی خارج شده و به حاشیه میرود. از ظرفیتهای جهان ادبیات و روایت این است که گفتوگویی در آرامش را رقم بزند.
حریم زن ایرانی و حتی انسان ایرانی و به اقتضای آن پوشش از همان سالی که تصمیم گرفته شد آن را با همه عقبههای فرهنگیاش در ایران، از زیست مردم بیرون بکشند، با حواشی گره خورد. از همان سال ۱۳۱۴ کسی که به حفظ حریم و پوشش قائل بود، با ظاهر شدن در آن شمایل در واقع در حال کنشی سیاسی بود؛ پس کار سختتر هم شد.
جرقه اولیه کجا و چگونه زده شد؟
جرقه لازم نبود. نویسنده عضوی از جامعه خودش است. هم خودش و هم داستان و روایتی که مینویسند متأثر از شرایط جامعه است. گاهی حتی نسبت به واقعیت از تاریخ وفادارتر عمل میکند. پس از شرایطی که او را در بر گرفته و ایدهای که برای آن شرایط دارد، مینویسد.
مخاطب این کتاب چه کسانی هستند؟ افراد باحجاب یا بدحجاب و یا بیحجاب؟
مخاطب ویژهای ندارد. هرکس اهل اعتماد به روایت برای درک جدید از جهان باشد، مخاطب این روایتهاست؛ بلکه شاید در موضع مقابل هم او حرفی داشته باشد و جواب بدهد. اینجا گفتوگو شکل گرفته است.
تمامی نویسندگان این مجموعه روایت زن هستند. چرا نخواستید که از نگاه مردانه به مسئله پوشش و حفظ حریم و حیا بپردازید؟
خواستم؛ اما آقایان همراه نشدند. نگران هم نبودم. میدانستم اولینها همیشه با سختی مواجه هستند؛ اما گامهای بعدی کار راحتتر خواهد بود؛ چون فضای ناشناخته چنین کارهایی با انتشار آثار اول به مرور تلطیف میشود.
خانمها هم در این مورد ملاحظه و محافظهکاری داشتند؛ چه
رسد به آقایان که ترجیح میدهند در موضوعی که همچنان بهاشتباه زنانه تلقی میشوند، ورود نکنند. حریم و مرز و شأنی که به انسان میبخشد، زنانه و مردانه ندارد و به دلیل اهمیتش بر انسان و روان او باید درباره آن گفتوگو کرد.
این محافظهکاری از کجا ریشه میگیرد و چقدر در تولید روایتهای صادقانه اختلال ایجاد میکند؟
دلیلش همان است که عرض کردم. گفتوگو در این موضوع هزینههای مختلفی برای نویسندهای دارد که در معرض قضاوت ساختارهایی با مبنای غریبه است. پس او ترجیح میدهد در این مورد سکوت کند.
سکوت یعنی روایت نکردن و روایت نکردن هم یعنی نبودن. همان اتفاقی که در بسیاری از مسائل در شبکههای اجتماعی در موضوعاتی که گاه انسانی و ملی هم هستند، پیش میآید.
خلق داستان و روایت چگونه میتواند به بازسازی تصویر زن ایرانی کمک کند و چقدر در ایجاد درک مناسب و مواجهه منطقی برای مخاطب جوان از پوشش و حفظ حریم مؤثر باشد؟
آنچه در متنها یا فیلمهای جریان غالب بر فضای فرهنگی آسیبدیده و دستکاریشده ایران تولید میشود، مبتنی بر همان روال متأثر از فرم و محتوای موطن اصلی داستان است و متأثر از فرایند جهانی شدن و جنبشهای فمنیستی؛ اما روایتهایی متکثر از زن ایرانی که توسط خودش از بطن همین جامعه برمیآید، آن تکصدایی را میشکند و خود واقعی و نیازهای واقعیاش را دقیقتر به حاکمیت و سیاستگذاران میشناساند.
اینجاست که دیگر نیازهای کاذبی که همین جریانها برای زن ایرانی میسازند، نیازهای واقعی را معطل خودش نگه نمیدارد. با یک حساب سرانگشتی میشود دید که لوایح مربوط به نیازهای پایه زن در مجلس بیصدا معطل مانده، اما نیازهای کاذب با بحرانسازی بیهیچ عقبه فرهنگی و اجتماعی اجرا میشود. ضمن اینکه روایت متکثر منجر به شناخت دقیقتر و در نتیجه مدیریت دقیقتر شرایط خواهد شد.
به نظر شما، چرا جامعه ما در موضوعات فرهنگی مثل حجاب، بیشتر واکنشی عمل میکند تا کنشی؟
به دلیل همان دستکاری که عرض کردم، سالهاست ایران به دلایل غیرفرهنگی به بیکنشی یا کنشی دیرهنگام دچار است. وقتی مدام در معرض تصمیمگیری در شرایط اضطرار باشی، فرصت تأملی که منجر به کنش شود، نخواهی داشت و چه بسا تصمیمهای پرخطا میگیری.
در مصاحبهای گفتید که تصویر زن در ادبیات ایران مخدوش است. به نظر شما این تصویر مخدوش چطور ساخته شده و چه خطراتی دارد؟
این تصویر با فرم آمده و نویسنده ایرانی هم نتوانسته این زن را به آن فرم غریبه راه بدهد و مدام همانها نوشته شده. آنها برای حرف زدن درباره مسائلشان به فرم میرسیدند؛ فرمی که بر مبانی آن تمدن استوار است و به سؤالات انسان آن تمدن جواب میدهد.
ما فرم را پذیرفتیم و باید آن را با نیاز خودمان تطبیق میدادیم که ندادیم. زن ایرانی، زن شرقی است که خودش را همپای جامعه و فضای تمدنی رشد داده؛ اما تصویری آنچنانی از این رشد که پیوستگی جدی با سرزمین دارد، ثبت نشده، به این دلیل که با الگوی فرم فاصله دارد. البته تاریخ شفاهی اینجا به میدان آمده و تصاویری اینگونه ثبت کرده.
این همان تکثری است که عرض میکنم از قضا سازنده است؛ یعنی در رمان زن را بیسواد و خرافاتی و منفعل و معشوقه میبینیم، اما در تاریخ شفاهی از قالب بیرون میزند و تصویر جدید ارائه میدهد. روایت هم برای زن این عصر ایران همین ظرفیت را فراهم کرده و باید از آن بهره ببرد.
خطرش انفصال از عقبه غنی سرزمینی، بیگانگی از خود و بحران هویتی است که شاهدش هستیم و همینطور از دست رفتن فرصت کنش اجتماعی مؤثر.
در جایی گفتید که این کتاب برای زن صد سال آینده نوشته شده. منظورتان از زن آینده چیست؟ چه ویژگیهایی باید در او زنده بماند؟
نه الزاماً برای آن زن! منظورم این بود زن آینده با این روایتها راهی که زن امروز رفته، جهانی را که تجربه کرده و از سر گذرانده، بشناسد و آن شناخت را دستاویز ساختن مسیر خودش کند؛ همانطور که ما روایتهایی ثبتشده از زن ایرانی را توشه امروز کردهایم.
اگر بخواهید یک پیام اصلی از دل این کتاب را برای دختران امروز و فردا بیرون بکشید، آن پیام چیست؟
فکر میکنم این امر را باید به مخاطب بسپاریم؛ اما قصد ما انتقال کلام و مطالبه آگاهانه حریم برای زن ایرانی بود در مرزهایی که جامعه و ساختار آن را نادیده میگیرد. این حریم در خانه، محیط کار و فضای مجازی انکارناپذیر است و همینطور تأثیر بازار بر آن قابل بحث است و میشود بر آنها برای روایت ایستاد.
منبع: روزنامه اصفهان زیبا
سید سعید هاشمی، نویسنده شناختهشده حوزه ادبیات کودک و نوجوان، در یکی از آثار خود با عنوان «فرمانده گندمخوار» سراغ یکی از مهمترین وقایع تاریخ اسلام، یعنی حادثه کربلا رفته اما از زاویهای بیسابقه: روایت ماجرا از زبان عمر سعد.
او در این گفتوگوی تفصیلی از دغدغهها، سبک نگارش، منابع، انتخاب شخصیت محوری و تلاش برای روایت بدون تحریف گفته است. رمانی که به گفته او نوجوانان با خواندنش گریه کردهاند، اما واقعیتهای تاریخی را بیپیرایه دریافت کردهاند.
انگیزه شما از روایت ماجرای عاشورا از زبان عمر سعد چه بود؟
مدتی بود که تمایل داشتم کاری برای امام حسین (ع) انجام دهم. خیلی فکر کردم که این کار با چه زاویه دیدی نوشته شود. مطمئناً از زبان امام حسین (ع) نمیتوانستم بنویسم، چراکه نمیشد جزئیات داستان را از زبان امام معصوم بیان کنم و ممکن بود قضیه به تحریف بینجامد. در مورد چند نفر از دشمنان امام مطالعه کردم و دیدم که درباره عمر سعد منابع خوب و کافی وجود دارد و میشود رمان را از زبان او به سرانجام رساند.
چه ضرورتی احساس کردید که این واقعه بزرگ تاریخی برای قشر نوجوان بازآفرینی شود؟
من نویسنده کودکان و نوجوانان هستم. قلمم برای این گروه سنی کار کرده و همهی کتابهایم هم برای این گروه است.
چطور تعادل بین روایت داستانی و پایبندی به مستندات تاریخی را حفظ کردید؟
در یک کار تاریخی باید حتماً منابع قابل اطمینان داشت. نمیشود از خودمان حادثه بسازیم. نامها، شخصیتها و حادثهها همگی مستند هستند و من مجبور بودم که کار مطمئنی دربیاورم. خوبی حادثه عاشورا برای رماننویسی این است که به اندازه کافی حادثه دارد. برخی جاها که میدیدم نمیتوانم بین داستانی بودن و مستند بودن اشتراک برقرار کنم، ناچار روایت داستانی را کنار میگذاشتم؛ مثل سخنرانیهای امام در روز عاشورا برای کوفیان یا سخنرانی حضرت زینب (س) در کاخ ابنزیاد. همانطور که در کتب تاریخی آمده، عین روایت را آوردم، فقط نثرش را تغییر دادم تا نوجوانان بتوانند راحت بخوانند و لذت ببرند.
روایت ماجرا از زاویه دید عمر سعد رویکردی کمسابقه است. چرا این زاویه دید را انتخاب کردید؟
کمسابقه نیست، بلکه بیسابقه است. اصلاً روایتهای تاریخی از زبان شخصیتهای منفی چندان سابقهای ندارد. من طنزنویس هستم و در کارهای تاریخی هم گاهی به سمت طنز میروم، بدون اینکه خودم بخواهم. در زندگی عمر سعد هم طنز کم نیست. مثلاً جایی که حضرت علی در مسجد میگوید هرچه میخواهید از من بپرسید، پدر عمر سعد میگوید: به من بگو موهای سر من چندتاست! این خود به خود طنز است. حضرت علی هم پاسخ خندهدارتری میدهد و میفرماید: اگر من بگویم، تو میتوانی بروی آنها را بشماری؟
در جایی دیگر حضرت علی (ع) به سعد وقاص میگوید در خانه تو بزغالهای هست که در آینده پسر مرا میکشد. این طنزها باعث میشد کار من در توصیف عمر سعد راحتتر باشد. ضمن اینکه در تاریخ مستندات زیادی درباره عمر سعد و خانوادهاش وجود دارد. مثلاً اگر میخواستم از زبان شمر روایت کنم، به مشکل میخوردم چون اسناد زیادی از زندگیاش قبل از عاشورا در دست نیست. درباره حر بن یزید ریاحی هم همینطور. ما فقط در عاشورا او را میشناسیم. اما عمر سعد اطلاعات زیادی دارد و همین انتخاب را برای من منطقیتر کرد.
سبک نگارش کتاب را چطور تعریف میکنید؟ بیشتر سادهسازی کردهاید یا زبان فاخر هم حفظ شده؟
من نویسنده این گروه سنی هستم و قلمم خودبهخود به سمت نثر ساده و روان میرود. سعی نکردم که منابع تاریخی را سادهسازی کنم، بلکه آنها را با نثر نوجوانانه در کتاب آوردم. این هیچ منافاتی با زبان فاخر ندارد. بعد از نوشتن رمان، بارها آن را بازخوانی کردم و نثر را در بسیاری از جاها تغییر دادم. ما میتوانیم برای کودکان و نوجوانان بنویسیم، در عین حال زبان فاخر را هم رعایت کنیم. زبان فاخر فقط نثر بیهقی و سعدی نیست. زبان ناصر کشاورز، مصطفی رحماندوست و محمدکاظم مزینانی هم فاخر است.
در این کتاب، بیشتر به جنبههای احساسی پرداختهاید یا تحلیل وقایع؟
به هردو تکیه داشتم. مگر میشود وقایع عاشورا را تحلیل کرد و احساسات را نادیده گرفت؟ حتی در تعزیه هم میبینیم شمر امام حسین (ع) را میکشد و بعد خودش مینشیند و گریه میکند. این واقعه مسیر تاریخ را تغییر داد و احساسات دوست و دشمن را تحت تأثیر قرار داد. حتی یزید هم بعد از شهادت امام حسین (ع) پشیمان شد و اجازه نداد به امام سجاد تعرضی شود. این یعنی ماجرا آنقدر بزرگ و اندوهناک است که خود یزید را هم متأثر کرده است.
مفاهیم عمیق عاشورا را چطور برای نوجوانان قابل درک کردید؟
جریان عاشورا پیچیده نیست. خیلی راحت فهمیده میشود. اینکه در ماه محرم، در سراسر دنیا مسلمانان برای امام حسین (ع) عزاداری میکنند ولی کسی برای یزید و شمر و خولی گریه نمیکند، یعنی مفاهیم عاشورا نهادینه شده است. مختار ثقفی در جریان انتقامگیری بیرحمی زیادی کرد، اما هیچکس در تاریخ برای آن دشمنانی که سوزانده شدند یا سر بریده شدند گریه نمیکند.
ماجرای عاشورا یک درگیری ساده است میان یک گروه چند هزار نفری که اسلام را نفهمیدهاند با یک گروه ۷۰ ۸۰ نفری که مغز اسلام هستند. دلیل درگیری هم فقط دنیاست، قدرت و ثروت. این سادهفهمترین روایت تاریخ است. حتی اهل تسنن و مسیحیان هم این حقیقت را درک کردهاند. نوجوانان هم که طبع لطیفتری دارند، قطعاً بیشتر به عمق این مفاهیم میرسند.
نوجوان امروزی چه درسی میتواند از شخصیت عمر سعد و انتخابهایش بگیرد؟
هر قدم و کلمه امام حسین در عاشورا یک درس است. او در همان روز بارها با دشمنان سخن گفت. به آنها هشدار داد، مظلومیت خود را فریاد زد و گفت: اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید. اما قوم اشقیا تمام مردانگی را زیر پا گذاشتند. از پشت حمله کردند، چند نفره به جان یک نفر افتادند، افراد بیسلاح را کشتند، زن و بچه را اسیر کردند، در نماز خیانت کردند و دروغ گفتند. اینها تمام اصول انسانی را شکستند، در حالی که امام حسین حتی هنگام جنگ، از هیچکدام از اصول اسلامی عبور نکرد.
بازخورد نوجوانان نسبت به کتاب چگونه بود؟ تجربه خاصی در این زمینه داشتید؟
بله. شنیدم که گاهی نوجوانان این کتاب را میخواندند و ناخودآگاه گریه میکردند. کتاب به گونهای نوشته شده که بعید میدانم اگر کسی چند صفحه اول آن را بخواند، دیگر بتواند زمینش بگذارد.
فکر میکنید این روایت میتواند نگاه نوجوانان به ماجرای عاشورا را تغییر دهد؟
قطعاً میتواند. متأسفانه در طول تاریخ اکاذیب زیادی به حادثه عاشورا اضافه شد و اینها بر ذهن نوجوانان تأثیر گذاشت. مثل داستان آمدن شیر به کربلا، یا مذاکره جنّیان با امام، یا داستانهایی که برای ذوالجناح گفته شده، یا افتادن چادر از سر حضرت زینب (س). اینها هیچکدام در تاریخ نبودهاند. در این کتاب سعی کردم از این افسانهها عبور کنم و روایت خالصی ارائه دهم.
لازم به ذکر است که رمان “فرمانده گندمخوار” با روایتی متفاوت، پلی میان تاریخ و نسل آینده زده است. روایتی که نهتنها نوجوانان را با حادثهای سترگ آشنا میکند، بلکه با زبانی روان و نگاهی ژرف، آنان را به درک مسئولیت، حقطلبی و آزادگی دعوت میکند.
منبع: خبرگزاری مهر
آزاده جهاناحمدی متولد ۱۳۶۰، اهل خوزستان و ساکن اصفهان است. تحصیلات خود را در رشتههای فلسفه و ادبیات به پایان رسانده و در زمینه نویسندگی، نقد ادبی و تدریس این دو حوزه فعالیت دارد. آثار متعددی با تمرکز بر روایت از این نویسنده به چاپ رسیده که عبارت است از «زندگینامههای داستانی آیتالله قاضی(ره)، آیتالله بروجردی(ره) و مصطفی خمینی»، «تو عاشق شدی؛ خاطرات سیروس صابری از نبردهایی بیامان»، «در امتداد خط مقدم؛ مجموعه خاطرات جمعی از دیپلماتهای وزارت امور خارجه در دفاع مقدس»، «بازنویسی روایی الجمل»، «واعظ شهر؛ خاطرات آیتالله محمد واعظزاده خراسانی»، «وقتی قرار شد بمانی؛ روایتی از عشق، سختی، صبوری» و «مرثیهای بر یک رهایی؛ ده روایت درباره طلاق از واقعیت.»
بهمناسبت ۱۴ تیرماه که در تقویم ملی، روز قلم نام گرفته، به گفتوگو با این نویسنده و منتقد ادبی پرداختیم تا دریچهای تازه از دنیای قلم، بهویژه روایتنویسی را به روی خوانندگان باز کند.
روایتنویسی چگونه تعریف میشود و چه تفاوتی با داستاننویسی دارد؟
در ابتدای گفتوگو باید یادآوری کنم که گونهای مستقل با عنوان روایت وجود ندارد. در مجموع، سه گونه ادبی از قبیل ادبیات تخیلی شامل رمان و داستان (fiction)، ادبیات واقعگرا یا واقعیتمحور (nonfiction) و ادبیات نیمهداستانی (semi fiction) تعریف شده است.
طبق این دستهبندی، ادبیات تخیلی که رمان و داستان را شامل میشود، نقطه مقابل ادبیات واقعگراست که در ایران به اشتباه با عنوان «ناداستان» ترجمه شده است. ادبیات واقعگرا خود شامل گونههای بیشمار و جزئیتری مانند خاطرهنگاری، تجربهنگاری، والدنگاری، فرزندنگاری، سوگنگاری و… میشود.
بر همین اساس، تفاوت این گونه با داستان در محتوا و استناد به واقعیت و تخیل است. در داستان و رمان، نویسنده با تخیل خود، جهان، انسان و ماجرا را خلق میکند؛ اما در ادبیات واقعگرا نویسنده تمامقد متعهد به واقعیت است؛ یعنی جهان، انسان و ماجراهای واقعی را به مخاطب ارائه میکند.
یک روایت خوب چه ویژگیهایی دارد؟
پرسش درست این است که ادبیات واقعگرای خوب و قوی چه ویژگیهایی دارد. باید توجه داشته باشیم که واژه روایت، ترجمه کلمه narrative است و narrative در ادبیات غرب به رمان و داستان تخیلی اشاره دارد. اطلاق روایت به ادبیات واقعگرا درست نیست. در حقیقت ما بهواسطه ترجمه در این نقطه گرفتار عسرت هستیم. نمیدانیم ادبیات واقعگرا یا همان nonfiction را دقیقاً باید با چه کلمهای معرفی کنیم.
nonfiction گونههای متنوع و متکثری را در بر میگیرد؛ روزنگاری، زندگینامه، خاطرهنگاری، تجربهنگاری، حادثهنگاری، بحراننگاری، سوگنگاری، والدنگاری، فرزندنگاری و… . همه این گونهها دارای تعاریف و تکنیکهای نگارشی هستند. قاعدتاً با رعایت این تکنیکها و حدود و مرزهاست که ما در نهایت با متنی استاندارد روبهرو میشویم.
علاوه بر اینها، با بررسی مبانی ادبیات واقعگرا در منابع دست اول انگلیسیزبان درمییابیم که نویسندگان غربی مادامی به nonfiction نمره قبولی میدهند که نویسنده توانسته باشد از سطح اتفاقات و احساسات عبور کند و منظر جدیدی مقابل مخاطب بگشاید؛ یعنی یک خاطرهنگاری وقتی در حد بیان وقایع و اتفاقات باشد، فقط خاطرهنگاریست؛ اما نویسنده با هوشمندی باید بتواند علاوه بر گفتن از این اتفاقات، برای همیشه در آن موقف نماند و از آن عبور کند.
به نظر شما ادبیات امروز چقدر از ظرفیت روایت بهره میبرد؟
در پاسخ به پرسش قبلی عرض کردم که ما فرمی با عنوان روایت نداریم، بلکه گونههای متنوع و متکثر از ادبیات واقعگرا داریم. متأسفانه در ایران بهشدت گرفتار شلختگی در فرم و محتوا هستیم و دقیقاً در همین نقطه است که بهدلیل روشننبودن مرزها برای نویسنده، ناشر و مخاطب با آشی درهم و برهم مواجهیم.
ظاهراً هرچه را که رگههایی از واقعیت داشته باشد، با عنوان روایت منتشر میکنیم و جالب اینجاست که بعد از فروکشکردن تب اشتیاق به این گونه، با خیل عظیمی از آثاری روبهرو هستیم که بسیار سطحی و شبیه به هم هستند، بدون آنکه نقطه عطفی برای خواننده داشته باشند.
این اظهارنظر را از جانب شخصی بنگرید که تخصصش بررسی مبانی ادبیات واقعگراست و سالهاست در حال رصد و بررسی فضای ادبیات ایران است؛ برای نمونه باید توجه داشته باشیم که اگر بر فرض در موضوع سوگنگاری در حال نوشتن اثری هستیم، در صورت شناخت دقیق تعریف آن و ویژگیهای نوشتاری و تکنیکهای خلق متن سوگنگاری، نویسنده و مخاطب دیگر سردرگم نمیشوند و این سؤال برایشان بهوجود نمیآید که متن نوشته شده، خاطرهای از سوگ است یا تجربهای از مواجهه با آن.
آیا کتابهای مبتنی بر روایت، جایگاه خود را در میان مخاطبان و صنعت نشر پیدا کرده است؟
علاقه و اشتیاق بسیاری در میان ناشران و نویسندگان دیده میشود که مایل هستند در این حوزه طبعآموزی کنند. این اشتیاق به خلق آثار بسیاری منجر شد، منتهی به همان دلایلی که در ابتدای گفتوگو عرض کردم، هنوز ظرفیت کامل این پهنه مورد شناسایی و بهرهبرداری قرار نگرفته و دقیقاً به همین دلیل است که ما با ظرفیتی بلاتکلیف روبهرو هستیم.
منبع: خبرگزاری ایکنا
انتشارات مهرستان افزون بر چاپ کتابهایی با مفاهیم و موضوعات متنوع و عمومی برای کودکان، تولید کتاب درباره آموزههای دینی را نیز در دستور کار خود دارد و تا امروز، آثار متعددی برای کودکان و نوجوان با درونمایه مذهبی و بر مبنای سیره و سخنان اهل بیت (ع) چاپ و منتشر کرده است.
مجموعه کتاب «گنج پدری» در همین راستا و بر مبنای حکمتهای نهجالبلاغه از سوی نویسندگان حوزه کودک به رشته تحریر درآمده است و تلاش میکند تا بخشی از این حکمتها را در قالب داستانی دلنشین و متناسب با فهم کودکانه به مخاطبان خود بیاموزد. اهمیت مشورتکردن، خوشحالکردن کودکان، انديشيدن قبل از انجام کارها و مهربانی با مردم، مضمون حکمتهایی بهشمار میرود که مجموعه کتاب «گنج پدری» بر اساس آنها نگارش شده است.
کتابهای «گلدان خانم گلی» اثر کلر ژوبرت، «دکمهدلقکی» اثر طیبه دلقندی، «فکر قارقارکت رو به کار بنداز» اثر نسرین دشتی و «موشیویدی» اثر لیلا دارابی، از جمله آثاری هستند که تاکنون از سوی انتشارات مهرستان برای رده سنی ب، سالهای آغازین دبستان، روانه بازار نشر شده است.
هدف دستیابی به پاسخ این پرسش که حکمتهای نهجالبلاغه چگونه میتواند برای خلق اثر کودکانه مورد استفاده قرار گیرد و اهمیت این موضوع در چیست، به سراغ سه تن از نویسندگان مجموعه «گنج پدری» رفتیم و این پرسش را از آنها جویا شدیم که در ادامه، متن این گفتوگوها را میخوانیم.
حکمتهای نهجالبلاغه و پرورش نسلی اخلاقمدار
لیلا دارابی، نویسنده کتاب «موشیویدی» در پاسخ به این پرسش اظهار کرد: آموزههای تربیتی و آشنایی با ارزشهای اخلاقی مانند دوستی، مهربانی، صداقت، احترام به دیگران و مسئولیتپذیری، در ادبیات کودک امری لازم و ضروری است. در این میان، نهجالبلاغه با حکمتهای انسانی، یکی از منابع معتبری محسوب میشود که با الهامگرفتن از مفاهیم آن میتوان داستانهایی با محوریت چنین موضوعاتی برای کودکان خلق کرد.
وی افزود: این مفاهیم اخلاقی میتواند به زبان ساده و در قالب داستان، شعر و یا نمایشنامههای کودکانه بازآفرینی شود. این مهم نهتنها به انتقال مفاهیم اخلاقی به کودکان کمک میکند، بلکه باعث تقویت مهارتهای زبانی و تفکر انتقادی در آنها میشود؛ همچنین میتواند کمک مؤثری در شناخت هویت فردی و اجتماعی کودک امروز باشد و از او نسلی اخلاقمدار و متفکر بسازد.
نهجالبلاغه و ظرفیت عظیم داستانی
طیبه دلقندی، نویسنده کتاب «دکمهدلقکی» نیز بیان کرد: حکمتهای نهجالبلاغه که غالباً کوتاه، پرمفهوم و اخلاقی است، ظرفیت فوقالعادهای برای تبدیلشدن به داستان، شعر، نمایشنامه، بازی و تصویرسازی برای کودکان دارد. به کمک بازنویسی متناسب با سن کودک میتوان مفاهیم بلند نهجالبلاغه را با زبان ساده، داستانی و تخیلی روایت کرد.
وی یادآور شد: شخصیتپردازی در داستان را نیز میتوان براساس ارزشهای اخلاقی که در حکمتها مورد تأکید قرار گرفته است، سامان داد. از طرف دیگر، از ظرفیت تصاویر در انتقال مفهوم حکمتها نیز نباید غافل شد. در سنین کودکی که شخصیت در حال شکلگیری است، انتقال حکمتهای ناب میتواند اثر بلندمدتی داشته باشد.
این نویسنده کتاب کودک ادامه داد: با این رویکرد، کودکان با مفاهیم عمیق انسانی و دینی بدون تحمیل و خستگی آشنا میشوند. حکمتها بهصورت غیرمستقیم، کودکان را به تفکر درباره خوبی، بدی، دوستی، عدالت، مهربانی و… وادار میکند. این نوع مواجهه اولیه با مفاهیم نهجالبلاغه، زمینهساز فهم بهتر معارف در سنین نوجوانی و جوانی خواهد بود.
یادآور میشود، کتاب «دکمهدلقکی» بر مبنای حدیث نبوی نگارش شده است و بهدلیل محتوا و اهمیت سخن حضرت رسول(ص)، در زمره یکی از آثار مجموعه گنج پدری بهشمار میرود.
آموزههای دینی و دریایی از مهارتهای زندگی
سپس نسرین دشتی، نویسنده کتاب «فکر قارقارکت رو به کار بنداز» درباره چگونگی بهرهگیری از حکمتهای نهجالبلاغه و اهمیت آن توضیح داد: مگر نه آنکه رسالت پیامبران و ائمه(ع) این بود که درست زندگیکردن و بهتر زندگیکردن را به ما آموزش دهند؟ پس زندگی، رفتار و سخن آنها سرشار از آموزههایی است که ما را به راه درست و بهتر زندگیکردن هدایت میکند.
وی تأکید کرد: در سالهای اخیر، مهارتهای زندگی مورد توجه قرار گرفته است و تمام روانشناسان بر این مطلب تأکید دارند که کودکان باید چنین مهارتهایی را برای زندگی بهتر در کودکی یاد بگیرند. تمامی این مهارتها بهصورت دقیق، ساده و با بیانی شیوا در گفتار ائمه(ع) بیان شده است و سالها قبل از آنکه علم به چنین نتيجهای برسد، آن بزرگواران راه روشن هدایت را به ما نشان داده بودند.
این نویسنده کتاب کودک گفت: خوشا به حال ما که چنین الگوهای بینقص و درستی داریم و با اطمینان خاطر میتوانیم آموزههایشان را در زندگی بهکار بگیریم و تربیت فرزندانمان را به این الگوها بسپاریم.
یادآور میشود، بهزودی آثار دیگری از مجموعه «گنج پدری» و براساس سایر حکمتهای نهجالبلاغه از سوی نشر مهرستان چاپ و منتشر میشود.
منبع: خبرگزاری ایکنا
امسال برای آن لحظه شیرین گفتن «الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین»، یک انتخاب سرزنده و شاد برایتان داریم. وقتی حرف از بزرگترین عید ما مسلمانها یعنی عید غدیر است، حتی قهرمان کتابها هم به زبان میآیند و دلشان میخواهد از جلد کتاب بیرون بیایند و اندازه دوخط هم که شده توی شادی ما شریک شوند. این قهرمانها خیلی هم معمولی نیستند…
ما در این مقاله، پای چند قهرمان و شخصیت خوب را به جمعمان بازکردهایم که چند وقتی عطر عبای مولا علی علیه السلام را استشمام کردهاند و کلی خاطره دارند برای گفتن؛ خاطرههایی که گاهی توی دل تاریخ ورق میخورد و گاهی پای مخاطبش را به جنگ و جدالهای عجیبی میکشد. حتی فکرش را هم نکنید که همه این شخصیتها خیلی خوب و اهل دینند؛ بعضیهایشان حتی دستپرورده ابلیس و بعضیهایشان حتی آدم نیستند! خلاصه جمع خوبان، جمع است و این مقاله قرار است یک تبریک عید شیرین و متفاوت باشد. با ما همراه باشید و خیالتان جمع باشد که بچه ها با این کتاب داستان ها، غدیر و امام علی علیه السلام را از نو می شناسند.
قهرمان های مهرستان، عید غدیر را به بچه ها تبریک می گویند!
«چشم عسلی، وارد میشود…»
قرار نبود اولین حرفها از زبان من باشد ولی وقتی یال و کوپالم را نشان بقیه دادم، همه شخصیتها با یک اخم ریز عقب رفتند و خلاصه پهلوان چشم عسلی که بنده باشم، رسیدم خدمتتان!
راستش از وقتی پدر و مادرم را از دست دادم، دنیا جور دیگری شده بود. بوی انتقام میداد. اما دلم میخواست قبل از اینکه بروم و پنجه روی گلوی نامردان بگذارم، آنقدر پهلوان و قوی شوم که کسی به گرد پایم نرسد. این شد که سر از خانه جهانپهلوان درآوردم. اما جهانپهلوان از جای عجیبی حرف زد که خیلی هم اسمش شبیه خوراکی بود. وقتی گفت بروم کوفه و رسم جوانمردی را از شیر خدا یاد بگیرم، دلم میخواست یک مقداری از کوفه را بخورم. باورکنید راست میگویم. اما خوردم به پست یک نگهبان و… و کل زندگی من خلاصه شد توی همان اوقاتی که منتظر بودم تا شیر خدا را ببینم.
خودمانیم ها! شما آدمها خیلی خوش به حالتان است. پهلوانی به این شجاعت و بزرگی روی زمین دارید که سالی یکبار هم عید غدیر، بهترین عیدیها را از دست مهربانش میگیرید. من خیلی بلد نیستم خوب حرف بزنم اما به رسم شیر بودن و چشم عسلی بودن، اول من آمدم جلو…
اگر دلتان خواست قصه مرا بخوانید، یادتان باشد بچه های 9 تا 12 ساله بیشتر با من احساس راحتی میکنند و خیلی زود توی دل ماجراهای من، با شیر خدا هم آشنا میشوند. اصلا راستش، خودم هم دلم میخواست کل کتاب به اسم «شیرخدا» باشد، ولی خب چه کنیم که نویسنده گفته اگر غیر مستقیم به شما آدمها بگوید، بیشتر خوشتان میآید.
«الو الو از مدینه، صدا میرسد؟»
ما یک محله بزرگ داریم. تازگیها همه توی محله دارند اسباب و اثاث سفر بار شتر و قاطرهایشان میکنند. حتما شما خیلی خوب میدانید ما کجا میرویم. ما داریم به حجه الوداع میرویم. البته نه یک رفتن معمولی ها! ما یک محله بچه و آدم بزرگ و عاشقان رسول خداییم که یک چشممان اشک شور است یک چشممان اشک شوق. اینکه با رسول خدا به سفر حج برویم با این دعوتی که پیامبر ما از ماهها قبل انجام داده خیلی اتفاق بزرگی است. توی این سفر که معروف است به «سفری که پرماجرا شد» حنیف و شاخ طلا، هانی و سامر، حتی دخترها هم میآیند. از شاخ طلا نترسید. اسمش غلطانداز است ولی خودش یک بچه بزغاله بازیگوش است که تازه شاخ هم ندارد. اما شانسش گفته. قرار است توی دل «سفری که پرماجرا شد» حسابی بزرگ شود و بهترین اتفاق دنیا را از نزدیک ببیند.
حالا که سفر تمام شده و کتاب هم از تنور چاپخانه به دستتان رسیده، دیگر همه شما با برکه غدیر و ماجرایش آشنایید. اما خیلی چیزها هست که بچههایتان نمیدانند. بله خب این زندگی امروزی جا نمیگذارد برای زدن حرفهای مذهبی و معنوی. اما «سفری که پر ماجرا شد» در واقع یک عالمه حرفهای گفتنی است که لا به لای ماجراهای سفر قرار است بشنوید.
راستی صدا هنوز هم خوب میرسد؟ اگر صدا میرسد کتاب را دست بچه های 9 تا 12 ساله بدهید و مراقب باشید کتاب را قورت ندهند. بس که این بچههای قافله خوشمزگی میکنند میترسیم ماجرا به آخر نرسیده کتاب کن فیکون شود!
«من دوست عباسم!»
وقتی قرار شد هر کس از زندگیاش بگوید، من خودم یواش خاطرههای قبل از کوفه را بریدم و به نویسنده گفتم از اینجا به بعدش را بگوید. از همانجایی که چشم من افتاد به دارالاماره و توی میدان شهر کوفه، امیرالمومنین را دیدم که بین مردم قضاوت میکردند. راستش حتی برای کاروان ما هم تصمیمی گرفتند و هنوز خیلی از رفتنمان به کوفه نگذشته بود که تکلیف راهزنها مشخص شد. ای بابا من که خودم قضیه راهزنها را لو دادم. پس بگذارید برگردم اول ماجرا!
من میثم هستم. اهل بصره، وقتی جنگ جمل در گرفت و عمویونس شهید شد، شنیدیم که مولا به کوفه هجرت کردهاند وما هم بار شترهایمان را بستیم و… این راهزن های از خدا بی خبر که آمدند من کجا بودم؟ پشت بوته بزرگی از خار قایم شده بودم و داشتم به وصیت عمویونس فکر میکردم و عرق از پیشانیام چکه میکرد روی خاک صحرا ولی خدا خوابهای خوبی برایم دیده بود…
همین که پایم به کوفه رسید، با ابراهیم بن مالک و یحیی دوست شدم. اصلا من آنقدر ماجرا دارم که اگر تا صبح هم بگویم تمام نمیشود. «میثم و شهر ترس های ممنوعه» کمی قصه من است و بیشترش قصه مولا علی. ما وقتی به کوفه رسیدیم که معاویه داشت فکر جنگ صفین را میکرد. حالا که عید غدیر شده، من دلم میخواست یک تبریک جانانه بگویم ولی دیدم اگر ماجرایم را بشنوید خودتان میفهمید چقدر مهم است که از تاریخ حکومت امام علی باخبر باشید. این معاویه مکار از همین غفلت مردم بود که سوار ارابه حکومت شد…
سرتان را درد نیاورم، حرفهایم باشد توی کتاب که قرار است با هم دیدن عباس بن علی برویم و بعد هم سر از تپه های بلندی دربیاوریم که یک جنگ بزرگ آنورترشان دارد اتفاق میافتد.
من با هم سن وسالهای خودم خیلی زود دوست میشوم، پس لطفا «میثم و شهر ترس های ممنوعه» را برای 9 تا 12 سالههایتان بخرید که رفیق شویم. من خودم خوب فهمیدهام که رفیق خوب، آدم را خیلی میسازد.
«خوش به حال شما شیعه ها»
از وقتی شنیدهام عید غدیر است، دل توی دلم نیست با شما حرف بزنم، آخر شما مسلمانها فکر میکنید فقط خودتان عاشق مولا علی هستید و همه ما یهودیها را مثل مرحب میبینید. راستی مرحب را میشناسید؟! مرحب جنگاور یگانه قوم من بود که وقتی امیرالمومنین علی علیه السلام به در قلعه خیبر رسید، مقابلش ایستاد و فریاد زد: من مرحبم! ولی خبر نداشت روبروی فرشته مرگش ایستاده. وقتی با ضربت امیرالمومنین غزل رفتن را زمزمه کرد، دیگر همه چیز تمام شده بود. ولی بعد از سالها هنوز هم در قوم من آدمهای زیادی بودند که باورشان نمیشد چطور یک نفر میتواند در قلعه ای را از جا بکند که 70 نفر آدم میخواست برای تکان دادنش…
داشتم میگفتم به بهانه عید غدیر، قرار شد من از راز خودم و پدربزرگ برایتان بگویم. رازی که در «آسنا و راز کنیسه» نوشتهایم و دلمان میخواهد امسال که انتشارات مهرستان اجازه داده همه شخصیتهایش حرف بزنند، از ماجرایمان بگوییم.
وقتی یهودی باشید، همیشه محکوم به نژادپرستی و تعصب هستید. اما پدربزرگ مثل بقیه یهودیها نبود. او دلش پیش علی (ع) بود و «راز کنیسه» را به من داد تا به پیشوای مسلمانان برسانم. هربار که نفس میکشیدم، چشمها و گلو و قلبم میسوخت. درست در همان زمان پدربزرگ توی قلعه شمعون، داشت برای فرار از مهلکهای که بزرگان یهود برپا کرده بودند فکری میکرد تا خودش را به من برساند و مطمئن شود نامهاش را به دست امیرالمومنین میرسانم. آنقدر سفر من پر از تب و تاب است که دلم نمیآید اینجا معطلتان کنم.
«آسنا و راز کنیسه» به درد دنیا و آخرت مسلمانها میخورد. ولی حواستان باشد برای بچه های بالای 15 سال نوشته شده. شاید دیگر وقتش رسیده بچهها بفهمند توی دنیا اقوام زیادی بودند که از اول تاریخ چشم نداشتند شکوه مسلمانان را ببینند و میخواستند همیشه برترین بمانند. البته خیالتان راحت آنقدر خوب ماجرا را پیچ در پیچ گفتهایم که بچهها اصلا خسته نمیشوند!
«به به، عجب بوی خوبی! شما هم بچه شیعه اید؟»
من فرشته کار و بارم! قرار بود خود فرشتهها بیایند اینجا و از رفتنشان پیش مولا علی حرف بزنند اما راستش ما فرشتهها همیشه سرمان شلوغ است. فرشته باد همیشه کار دارد و اگر نیاید برای شما آدمها ابر جابجا کند و دور سر کوه ها هوا بگرداند، خیلی بهتان سخت میگذرد. فرشته دردانه هم باید ماموریتهایش را خوب انجام بدهد که دردانه بماند و من شکایتش را پیش خدا نبرم. تازه فرشته مرمری داشت یادم میرفت که مراقب بچههاست.
اما خب این فرشتههایی که برایتان گفتم خیلی خوشبخت بودند چون توی دل «کوهی که خنده رو بود» خدا خیلی دوستشان داشت و ماموریتهای معطری بهشان داد که رفتند پیش امام اول شیعیان و او را شناختند. نه فقط اینکه بشناسند، بلکه خاطرهشان را روی بال های رنگی رنگی شان نشاندند و آوردند برای بچههای شما.
البته راستش من هم خیلی خوشبختم که کار و بارهای آدمهای خوب خدا را تقسیم میکنم. وقتی داشتم ماموریتهای امام علی علیه السلام را بین فرشتهها تقسیم میکردم یک اشک گردالی از چشمم افتاد پایین. از خوشحالی بود. دلم میخواست به فرشتهها بگویم این آدم مهربانی که پیشش میروند امام اول شیعیان و همان مردی است که رسول خدا دربارهاش گفته بود: «علی با حق است و حق با علی!» و دستهایش را تا خود آسمان بالا برده بود. روز غدیر را میگویم.
ما توی «کوهی که خنده رو بود» بالمان نرسید که به برکه غدیر برسیم و از آن لحظه پر از نور برایتان بگوییم اما سه تا قصه خوب برای بچه های 6 تا 9 ساله شما لای زرورق بهشتی دستچین کردهایم تا وقتی میخندند جای همه دندانهای شیری افتادهشان معلوم شود!
«سرگذشت یک دیو»
من 250 سال پیش در هلاس به دنیا آمدم. مادرم صرفا دیو نبود. او برای به دستآوردن تکتک صفات دیوی تلاش کرده بود و به همین ترتیب آنها را به من هم آموخت. وقتی به دنیا آمدم نوک شاخم تراش تیز و بلندی داشت که کل قبیله دیویمان را به وجد آورده بود. همه میگفتند آینده درخشانی برای دیوی با چنین شاخی وجود دارد. برای ثابت شدن این نظریه 250 سال صبر کردم. صبحی که ابلیس به هلاس آمد؛ زمین زیرپای دیوها میلرزید. کسی که توسط ابلیس انتخاب میشد؛ به بالاترین درجه از افتخار میرسید. ابلیس با آن چشمهای سرخش به لشکر دیوها نگاه کرد و گفت: بچه دیو میخوام!
همه کنار رفتند و فقط ما بچهها ماندیم. او تکتک ما را نگاه کرد تا ببیند کداممان گزینه بهتری هستیم. هنوز هم با یادآوری لحظهای که انگشت سیاه ابلیس به سمت من دراز شد؛ گوشهای درازم تکان میخورند.
من همان روز با مادرم که شادترین دیو دنیا بود خداحافظی کردم و با ابلیس راهی ماموریت بزرگی شدم. ماموریتی که برای انجامش باید دو مرد را به خوبی میشناختم. مردی به نام محمد صلوات الله علیه و دیگری به نام علی ابن ابیطالب علیه السلام. من با ابلیس به جایجای زمین رفتم تا در هر کجا شرحی از رشادتهای علی را بشنوم. به راستی که او از هر انسانی بزرگتر بود و این ماموریت مرا به سختترین کار دنیا تبدیل کرده بود.
بین این دو مرد پیوندی محکم بود که تمام لشگر ابلیس در سست کردن آن ذرهای موفق نبودند. خصوصا روز غدیر که هنوز خاطرهاش، چشمهای سرخ ابلیس را مثل جگر و حتی سیاه میکند. داستان تلاشهای من و ابلیس را مردی به نام سعید تشکری در کتاب «والفور؛ دسیسهگری از هلاس» آورده است. کتاب زندگی من برای رده سنی بالای 15 سال مناسب است.
«آدم باشم؟ نه هرگز!»
برای آدمها شتر تنها یک حیوان سختجان است. گاهی بار ببرد و بیاورد و بعدش ساعتها در بیابان کار کند. اما برای خوده شترها ماجرا فرق دارد. ما هم مثل آدمها علاقهمند میشویم. خاطره میسازیم و برای خودمان اسم انتخاب میکنیم. نویسندهای به اسم خانم زهرا موسوی ما را خوب درک کرده. او توانست یکی از شترهای خوشبخت دنیا که من هستم را بشناسد. او فهمید من از بچگی به جهانگردی علاقه داشتم. خدا هم قربانش شوم مرا برد به سفری که قصهاش توی تاریخ ماندگار شد.
کدام جهانگرد وقتی پستانک در دهان داشته؛ گشتن جهان را شروع کرده؟ آفرین. من!
در همان سن قهرمان دو و میدانی بچه شترها بودم. صاحبم سربلند بود پیش کل شهر.گفتم شهر، یاد مرد مهربان افتادم. او را همه میشناسند. منم از خوششانسیام بود که با او همسایه بودم. حتی در جشن جانشینیاش هم بودم. نقاشی آن روز را برایم کشیدهاند. به هر حال آن زمان دوربین نداشتیم مثل حالا. من با چشمهای خودم دیدم که پیامبر دستهای مرد مهربان را گرفت بالا. قرار شد بعد از پیامبر او به مردم خوبزندگیکردن را یاد بدهد. همانطور که به من و صاحبم یاد داده بود.
این طوری نمیشود. کتاب «بچهای که نمیخواست آدم باشد» را بخرید. آنجا همه چیز را درباره من و مرد مهربان گفتهام. کتاب زندگی من برای رده سنی 6 تا 9 سال مناسب است.
«یک ماجراجویی متفاوت»
من رئیسم. رئیس گروه خودم و دوستانم. زیاد پیش میآید که ما با بچههای چندتا کوچه آن طرفتر درگیر شویم. نه اینکه ما دعوایی باشیم. آنها حد خودشان را نمیدانند. ما هم دوست نداریم زیر بار حرف زور باشیم. مثلا دوست داریم مثل آدمهای شجاع چیزهای جدید را تجربه کنیم. تجربهای مثل آن روز که برای اولین بار امام علی علیه السلام را دیدم. از پدربزرگم درباره او زیاد شنیده بودم اما آن روز پر آشوب که تمام شهر بهم ریخته بود؛ دیدم او از تعریفها هم شجاعتر و مهربانتر است. او حتی در رئیسبودن عالی بود. جوری که دلم خواست مثل او باشم.
همان روزی که رفتیم داخل قصر خلیفه را میگویم دیگر. البته نه اینکه آن روز ما را خلیفه دعوت کرده باشد! قایمکی رفتیم آنجا تا چیزهای جدیدی ببینیم. من و دوستانم تمام ماجرای آن روز را در کتابمان نوشتهایم. از سلاحهایی که داشتیم تا خانه امام علی و قولی که از من و دوستانم گرفت.
البته ما سواد درست و حسابی نداریم. خانم بنفشه رسولیان برایمان تمام ماجرا را نوشته. او میگفت نوجوانهای امروزی یک سری کتابها مثل کتاب کمیک استریپ را دوست دارند. زمان ما از این سوسول بازیها مد نبود. دستمان توی کوره آهنگری بود ولی چون نوجوانها را دوست داشتیم؛ گفتیم با همان سبک کمیک کتاب را درست کنند تا به قول خودشان حالش را ببرند!
کتاب «مهراس ماجراجویی در قصر» ما برای رده سنی 9 تا 12 سال مناسب است.
«نبرد چند صد ساله»
من رایانم. پسری که از اول میدانست خیلی از رازهای مهم زندگیاش را هنوز نفهمیده. من فکر میکردم سختترین کارم در زندگی، نگهبانی و مراقبت از لوح سلیمان باشد ولی یک شب که با جاروی دسته بلندم تمرین میکردم؛ یک سری چیزها کاملا بیصدا در اطرافم تغییر کرد و شروع ماجراهای جدیدی شد.
چند موجود نامرئی با جادو و طلسم وارد معبدی شدند که من نگهبان آن بودم. من تنها بوی گند آنها را حس کردم. پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده؛ بیهوش شدم.
وقتی به هوش آمدم متهم ردیف اول شهر بودم. نگهبان معبد بودم و لوح سلیمان را در حضور من دزدیده بودند. از طرفی میگفتند جان من و پدرم هم در خطر است. باید لوح را پس میگرفتم و به معبد برمیگرداندم.
ولی مگر میشود آدم با کسانی که نمیبیند بجنگد؟ از کجا پیدایشان کنم؟ من فقط یک پیرزن را میشناختم که او هم دیو نبود. یک آدم واقعی بود. اما توانسته بود جان فرزند در حال مرگ یک دیو را نجات دهد. شاید او راهی برای ورود به دنیای آنها داشت…
من در آن زمان فکر میکردم؛ تنها باید دیوهای جادوگر را پیدا کنم اما سفر من آدمهای خوب زیادی را نشانم داد. کسانی مثل امیرالمومنین که در روز غدیر و در یکی از صحنههای نبردش او را دیدم. این مرد باعث شد من تصمیمات بزرگی بگیرم. تصمیمهایی که سرنوشت مرا تغییر دادند.
خانم نسترن فتحی با جزئیات از نبرد من در هزارتوی تاریکی داستانی نوشته که انتشارات مهرستان آن را چاپ کرده است و اسمش را «نبرد با جادوی تاریکی» گذاشتهاند.
کتاب زندگی من برای رده سنی 9 تا 12 سال مناسب است.
«دلتنگ آزادی»
من روزبه هستم. 13سالهام و برادری به نام سام دارم که 8 سال دارد. همه چیز زندگی ما خوب بود تا اینکه یک روز با پدرم برای تجارت راهی سفر شدیم. سفری که مسیر زندگی همه ما را تغییر داد.
من از پسری که برای تجارت سفر کرده بود؛ تبدیل شدم به بردهای که فروخته شد و باید کارهای سخت میکرد و اگر میل اربابش میکشید، کتک هم میخورد. تعریفکردن بعضی چیزها سخت است ولی مسئلههایی وجود دارند که آن سختی را گفتنی میکنند. مثل لحظهای که من به دست مردی از دوستان پیامبر اسلام و امام اولشان…
نه. نمیگویم چه شد. دوست دارم تمام ماجرا بشنوید تا احساس مرا بهتر درک کنید.
تنها میگویم آشنایی با آنها و دیدن جشن روز غدیر آن هم بعد از حج، بهترین بخش از این سفر پرماجرای من بود. زندگی پراتفاق مرا خانم عطیه سادات صالحیان نوشته و برایش اسم «در اسارت نفرت» را انتخاب کرده.
کتاب زندگی من برای رده سنی 12 تا 15 سال مناسب است.
10 قهرمانی که بچه ها دوستشان دارند
در این نوشتار، از 10 قهرمان نوشتیم، از قهرمانهایی که داستان زندگیشان، برای بچهها جذاب است، داستانهایی در دل تاریخ که در نهایت به امام علی و روز غدیر ختم میشوند. دیگر منتظر چه هستید؟ چه چیزی از این بهتر برای سرگرمی بچهها و آشنایی آنها با عید غدیر و امام علی علیه السلام این قهرمانها دستمایه کلی حرف و گفتگو و فعالیت بعد از خواندن کتاب هستند. پس تا دیر نشده دست بجنبانید.
انتقال مفاهیم عمیق دینی مانند واقعه غدیر به زبان کودکانه، همواره یکی از دغدغههای نویسندگان حوزه ادبیات کودک بوده است.
بنفشه رسولیان با سابقهای درخشان در آموزش و پرورش، توانسته با ترکیب تخیل، طنز و تصویرگری جذاب، یکی از مهمترین وقایع تاریخ اسلام را در قالب داستانی کودکپسند روایت کند.
رسولیان، نویسنده کتاب «سفری که پرماجرا شد» از تجربه خود در نوشتن داستانی کودکانه، فانتزی و طنزآمیز از واقعه غدیر خم میگوید؛ روایتی متفاوت که توانسته مفاهیم دینی را به زبان بچهها نزدیکتر کند.
چه دغدغهای باعث شد سراغ نوشتن داستانی درباره واقعه غدیر خم برای کودکان بروید؟
سالها در مقطع ابتدایی آموزش و پرورش تدریس کردهام و بهخوبی میدانم که کتابهای درسی در حوزه مفاهیم دینی، جذابیت لازم را ندارند. بچهها نمیتوانند با زبان خشک کتابها ارتباط برقرار کنند و از تاریخ اسلام فاصله میگیرند. همین باعث شد تصمیم بگیرم واقعه مهم غدیر را به زبان طنز و فانتزی برای بچهها روایت کنم.
در کتابتان از چه شیوههایی برای جذب کودکان استفاده کردهاید؟
برای جذابیت بیشتر، یک شخصیت فانتزی به داستان اضافه کردم؛ بزغالهای که همراه کودک شخصیت اصلی در سفر حجةالوداع حضور دارد. این حیوان دوستداشتنی باعث شد بچهها بیشتر با داستان ارتباط بگیرند. استفاده از طنز، گفتوگوهای ساده، و موقعیتهای شاد و کودکانه هم از دیگر ویژگیهای کتاب است.
آیا به مسئله انتخاب حضرت علی (ع) توسط پیامبر (ص) در داستان اشاره شده است؟
بله، اما به صورت مستقیم و خطی نه. سعی کردم پیامها را در دل داستان و از طریق صحنهسازی، دیالوگ و رفتار شخصیتها منتقل کنم؛ مثل غذایی که با ظاهری زیبا برای کودک آماده میشود تا میل به خوردن پیدا کند. کتاب فضایی کاملاً داستانی دارد، نه گزارشی یا آموزشی.
کدام بخش از داستان برای خودتان جذابتر بود؟
بخشی از داستان که پیرمردی از ایران وارد ماجرا میشود و درباره سفر قبلیاش به ایران و آشناییاش با یک ستارهشناس ایرانی صحبت میکند. در این قسمت، به دانشمندان ایرانی هم اشاره شده است که بچهها از آن استقبال کردند.
کتاب شما تاکنون چه بازخوردهایی داشته است؟
بیش از ۷۰ بار تجدید چاپ شده، که نشان میدهد توانسته با بچهها ارتباط برقرار کند. همچنین در قالب پویشهای ملی نیز مطرح بوده و جوایز متعددی برای آن در نظر گرفته شده است.
این کتاب چگونه به درک بهتر مفاهیم دینی کمک میکند؟
وقتی مفاهیم دینی یا علمی را به زبان کودکانه بیان کنیم، انتقال آن موفقیتآمیزتر است. کتاب من هم با زبان کودکانه و فضایی دلنشین توانسته به فهم مفاهیم عمیقتری چون ولایت و انتخاب امام علی علیه السلام کمک کند.
چه توصیهای برای نویسندگان حوزه کودک و دین دارید؟
نباید مفاهیم دینی را به صورت مستقیم و واضح برای کودکان بازگو کنیم. بهتر است با زبان استعاره، طنز و روایت غیرمستقیم پیش برویم. بچهها با داستانهایی که برایشان ملموس و شبیه دنیای خودشان باشد، ارتباط بهتری برقرار میکنند.
آیا این کتاب به خلاقیت کودکان هم کمک کرده است؟
قطعاً. تصویرگری زیبا، صفحهآرایی خلاقانه و شخصیتپردازی فانتزی باعث شده خیلی از بچهها پس از خواندن کتاب، خودشان دست به قلم ببرند و داستاننویسی را تجربه کنند.
چرا روایت کتاب را به صورت خاطره انتخاب کردید و نه روایت خطی؟
روایت خطی برای بچهها خستهکننده است. در این کتاب، داستان از زبان چند کودک روایت میشود که همراه خانوادههایشان در سفر حجةالوداع حضور دارند. آنها خاطرات خود را تعریف میکنند و همین سبک روایت، جذابیت داستان را چند برابر کرده است.
در پایان اگر بخواهید باز هم داستان مذهبی بنویسید، چه مسیری را ادامه خواهید داد؟
به لطف خداوند و توجه ویژه امیرالمؤمنین، این کتاب موفق بوده و اگر بخواهم باز هم در حوزه داستانهای مذهبی بنویسم، حتماً همین سبک فانتزی، طنز و کودکمحور را ادامه خواهم داد.
منبع: خبرگزاری مهر