داستان سفر نویسندهای به دل تاریخ
مجید نویسندهای است که برای پیاده روی اربعین به همراه دوستش کرار که بناست راهنمای او باشد راهی عراق میشود اما در این میان اتفاقاتی میافتد و مجید مورد لطف و ملاطفت امام حسین علیه السلام قرار میگیرد و این مسیر را به گونهای دیگر و در زمانی دیگر طی میکند. او به گذشته میرود و با چشم خود با عاملان واقعه کربلا، دشمنان امام و برخی یاران ایشان مواجه میشود و شروع به نگارش و روایتگری حوادث و پیشامدهایی میکند که خود با چشم و گوشش با آنها رو به رو شده است.
از این نویسنده کتاب «مردی که سگ شد» نیز به چاپ رسیده است.
کلافه بودم. قلبم انگار میخواست از جا کنده شود. «کـرّار» حتی بـه تلفنهایم جواب نمیداد. چشمهایم پر از اشک شده بود که شنیدم مردی صدایم زد. فوری سربلند کردم، گفتم شاید «کرّار» باشد. خوب نگاهـــش کردم. مـــردی جوان درســت در مقابلم، بر اســـبی سفیـــد و تنومند نشسته بود. تهِ دلم خالی شد.چه اتفاق عجیبی! به اطراف چشــــم چرخاندم. کسی آنجــــا نبود. آن پلیس هـــم انگار غیبش زده بود. حسابی جا خورده بودم. فرودگاه و اسب؟! آخر آن اسب و آن ســــوار را با آن شکل و شمایل عجیـــب، چهجوری به آن محوّطه راه داده بودند؟!
اطلاعات فیپا، اطلاعات ناشر