اردشیر در جنگ جهانی دوم
مه و دود در فضایی سرد و کوهستانی در استان چهارمحالوبختیاری و در دهه۱۳۲۰ شمسی میگذرد. این رمان اتفاقاتی در دوران پهلوی اول را حکایت میکند و شخصیت اصلی آن یک پسر نوجوان است؛ نوجوانی که در دل رمان به یک بلوغ فکری میرسد. شخصیتهای رمان مه و دود یک شکارچی، یک مزدور و یک سلاخ هستند که برای رسیدن به انتهای تنگه زندان ابتدا با هم همکاری میکنند، اما در آخر کارشان به دشمنی و جنگ کشیده میشود.
اردشیر اولین کسی بود که پشت سر پدرش راه افتاد و از شیب پایین رفت.
لاچین به مسیر دره نگاهی انداخت و رو به جانقلی کرد.
- مطمئنی بریم اون تو، زنده میاییم بیرون؟
جانقلی پشت سر اردشیر راه افتاد.
- نه. وقتی میری توی حبس، فقط خدا میتونه آزادت کنه.
چند قدم دور شد و تا کمر، وسط برف فرورفت و از همان جا داد زد.
- اگه از شیکم سیری اومدی، از همین جا برگرد.
اردشیر ایستاده بود، مردهای پشت سرش را نگاه میکرد: دو انسان که سختیهای زندگی، خیلی زود آنها را به دنیای بزرگترها پرتاب کرده بود.
حالا او هم یکباره به دنیای واقعی پرتاب شده بود. سختگیریهای پدرش او را آمادۀ این اتفاق کرده بود. به طرف پایین راه افتاد. حالا او بزرگتر از همیشه بود. عقابِ کوهستان باشکوه و قدرتمند، با بالهای کاملاً باز، بالای سرشان پرواز میکرد که از دهانۀ تنگه رد شدند.
اطلاعات فیپا، اطلاعات ناشر