مجموعه کتاب های از خیال
با این ریش و لباس رزم می برندش دمشق و برمی گردانند تهران. پدرش
چه فکری خواهد کرد وقتی این طور ببیندش؟ حاج ملک بنگاهی، هیچ
فکرش را می کرد که روزی بشود پدر شهید؟ آن روز که با خانمش آمده بودند
تا به دست و پای مادرم بیفتند، این روز را می دیدند؟ یقین نمی دیدند. ما
هم نمی دیدیم. من صبح تا شب، فقط طناب دار را می دیدم که می افتد
دور گردنش که بکشند و خاص. پدر و مادر من هم جز این حرفی
نداشتند. مادری که دسته گلی مثل ناصر را سر هی چو پوچ از دست بدهد،
چه حالی جز ناله و زاری دارد؟ مگر خون ناصر گذشتنی بود؟
اطلاعات فیپا، اطلاعات ناشر