هشت روایت از زندگی دختران مجرد
آمار رسمی کشور هشدار میدهند بیش از دو درصد دختران کشور به سن تجرد قطعی رسیدهاند؛ یعنی ازدواج آنها کمتر ممکن یا نزدیک به محال است. این بخش از جمعیت کشور به سبب تجرد دچار مشکلاتی و آسیبهایی هستند که کمتر شنیده و خوانده شده است و همین بیاطلاعی سبب شده درک نشوند و رنج زیادی را از اطرافیان و جامعه تحمل کنند. کتاب دختران بیوارث پاسخی به صدای شنیده نشدة این دختران است که به دلایل مختلف این سبک از زندگی را پذیرفتهاند. در این کتاب، هشت روایت واقعی از زندگی پر فرازوفرود دخترانی میخوانید که به تنهایی زندگی خودشان را ساختهاند اما همچنان حسرتهایی در وجودشان رسوب کرده مثل اینکه هیچ وارثی ندارد...
تجرد یعنی ادامه زندگی بدون دیگری. این سبک از زندگی را اگر پسری انتخاب کند، دلیلی بر استقلالش است؛ اما اگر دختری بخواهد چنین باشد، تجرد داغ ننگی میشود بر پیشانیاش و اینجا آغاز مصائب فردی و اجتماعی اوست: دوستانش طردش میکنند، بهراحتی نمیتوانند خانهای اجاره کند، در هر محیطی که وارد میشود در مظان اتهام است و هزاران رنج دیگر که بابتشان جرمی نکرده است. تحمل این رنجها در حالی است که تجرد یک سبک زندگی است؛ زندگیای که یا محصول اجبار است، یا انتخاب، یا آمیختهای از این دو، نه مایة حقارت و ذلت است و نه مایه مباهات و فخرفروشی.
«دختران بیوارث»، روایت واقعی زندگی دخترانی است که به هر دلیلی، تنهایی سرنوشت آنها شده و رنجش را به دوش میکشند؛ دخترانی که با پذیرش این رنج، هرگز منفعل نبودهاند بلکه فعلانه زندگی خود را پیش بردهاند و اکنون در جایی درست از زندگی ایستادهاند؛ اما حسرتهایی دارند مثل حسرت نداشتن یک وارث...
میدانستم مهرش به دلم نشسته. دوستش داشتم. وقتی رفت، یک دل سیر گریه کردم. دلم که خالی شد، آب زدم به صورتم و عصر در راه برگشت به منزل برای شام کباب گرفتم و بستنی. وقتی دور هم جمع بودیم و میخندیدیم، سر سفرۀ شام در دلم غوغایی بود. غوغا و طوفان. هنوز دلم گریه میخواست؛ اما راضی بودم به خوشی و شادی خانوادهام. پنجشنبۀ همان هفته، اول رفتیم سر خاک آقام و بعد رفتیم امامزاده صالح زیارت. گفتم: «آقا، دلم را آرام کن و علی فرامرزی را خوشبخت.» سبک و آرام شده بودم. زیارت عین آب روی آتش آرامم کرد.
اطلاعات فیپا، اطلاعات ناشر